<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406</id><updated>2011-04-22T02:45:27.971+04:30</updated><title type='text'>حاشیه</title><subtitle type='html'>وب‌نوشته‌های مریم رضایی</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>48</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-117524538708803403</id><published>2007-03-30T12:24:00.000+03:30</published><updated>2007-03-30T13:33:07.103+03:30</updated><title type='text'>کاهکده</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/2826/1986/1600/416006/DSCI0009.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/2826/1986/200/477256/DSCI0009.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;سفر که شروع می شود انگار زمین روایت می شود ،انگار زمین کاغذ است و انسان قلم. کاهکده اما ،برای من ،چیزی بیش از یک سفر است.کاهکده را نمی توانم بگویم که چیست یا کجاست،چون برای من کاهکده،حدیست برای لامکانی بودن و نازمانی شدن.شاید این به یک تجربه ی شخصی برمی گردد،اما سهم بزرگی از این تجربه به آن موقعیت خاص و شکل مکان برمی گردد.مجموعه ی آبشارهای خروشان در میان یک شکاف که از میان کوه بوجود آمده و دیواره های بلند سنگی که آسمان را به ردی باریک از ستارگان محدود می کند و زمینی چنان سبز که انگار هیچ پایی روی آن قدم نگذاشته است و در یک لحظه من آنجایم،تنهای تنها،خیس از عبور آب وسرمازده و گیج.در میان حجم وسیع کوله پشتی های رنگی و خورشید و ابر که با توده ی بودن من بازی می کنند،نرم و شیرین.ولحظه ی سال تحویل در میان محیطی اثیری با دستهایی قفل شده درهم و چشمهای حیران:آلیس در سرزمین عجایب.&lt;br /&gt;سنگها چنان صیقلی و سبز که انگار به دستان خدایان ساخته شده و اینجا قرارگاه خدایان است: الهه ی آب،گونه های بیرنگش را به سطح آب چسبانده وبه من نگاه می کند،خدای سنگ که انگشتان خمیده اش را زیر پاهای من تا می کند و در سکوتی بهت آلود در انتظار حرکتهای من راه را باز می کند و مشکوک به دستهای چنگ زننده ی من،راه می دهد.خدای آسمان که چشمهای آبیش را به شیطنت با ابرها می پوشاند و....از همه مهمتر اما در این میان خدایگان طبیعت است که چون روحی مرموز در میان علفها و سبزه ها و درختان شکسته ،تمام بودنم را به آغوش کشیده است و من در یک آن چنان در مقابل نیروهایی که مرا احاطه کرده اند احساس کوچکی و نادانی می کنم که خشکم می زند،انگار که هیچوقت زنده نبوده ام و هیچوقت از روی این تخته سنگ برنخواهم خواست.&lt;br /&gt;شکی ندارم که من در زمانی دور اینجا بوده ام ،احساس می کنم که همه چیزاینجا را،با شناختی اساطیری از برم، خاطره ی اجداد اولیه در ذهنم بیدار می شود.&lt;br /&gt;هول طبیعت از یکسو و خویشاوندیی غریب از سوی دیگر ،آنچنان مرا دربرگرفته است که کلمه ها را گم کرده ام.در یک آن تصور می کنم که هیچ کس به اینجا نمی آیدو جهان مرا گم می کند. تنهایی؟نه،این احساسی نیست که درمن است. انگار من اشیانه ترین آغوش را برای خانه بودن برگزیده ام و نه ،انگار خانه ام مرا برگزیده است.اما هنوز می ترسم از اینکه قدمی بردارم و کاری&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/2826/1986/1600/683110/P1030492.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 193px; CURSOR: hand; HEIGHT: 151px" height="158" alt="" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/2826/1986/200/81666/P1030492.jpg" width="203" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; کنم که خدایان کنجکاو و مهربان را عصبانی کرده باشم.دلم می خواهد آنچنان با این طبیعت یکی شوم که به چشم نیایم،و احساس می کنم که نیروی وحشی طبیعت مرا می بلعد.پایم روی چوبهای میان آبشار لیز می خورد و در میان حوضچه ای عمیق می افتم ...و روحی چنان نرم به آغوشم می کشد ، مطمئنم از اینکه مرده ام،و آنچنان د رمیانه ی آب در حرکتم و شناور که انگار در رحم مادرم.همه چیز کامل است و هیچ چیز نمی تواند این لحظه را از من بگیرد.آرامشی کامل ،هیچ نقصی در آن نیست.هیچ رنجی احساس نمی شود.بی زمانی و بی مکانی بر همه چیز حاکم است و من حافظه ای عجیب خالی و کامل می شوم.به کلمه نیازی نیست ،اینجا همه چیز بدون گفته شدن فهم می شود و این کاملترین لحظه ی حیات است.نه کاشی وجود دارد و نه نیازی.مام طبیعت مرا پذیرفته و بودنم را چنان نرم و تنگ در آغوش می فشارد که خاطره ی بی آغوشی را به یاد نمی آورم.....&lt;br /&gt;ناگاه دستی از جهان خارج برای بار دوم، نافم را می برد و مرا از آب بیرون می کشدو من دوباره به تکانه های شدید، نفس کشیدن دردناکی را آغاز می کنم که تمام وجودم را می لرزاند و همه ی سلولهایم را به عجز می کشاند.تنم می&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/2826/1986/1600/337867/P1030660.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/2826/1986/200/166040/P1030660.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; لرزد و آرام میگریم وسخت تر اینکه مجبورم از کسی که مرا از مادرم جدا کرده است،تشکر کنم.&lt;br /&gt;کاهکده برای من یک مکان نیست یا جایی برای تفریح یا فرصتی برای شیطنت و کوهنوردی.کاهکده رحمیست که یکبار مرا زاده است:عریان و گریان. مادریست بزرگوار و بخشنده.اما امروز،اینبار،بار دوم که بازگشتم به تجربه ی تولد،رنجی بزرگ را با خود حمل می کنم.به مام طبیعت تجاوز کرده اندو کاهکده را چون ملخهای قحطی زده،غارت کرده اند.اینبار که به کاهکده بازگشتم،شرمزده و غمگین بودم.در شکافی چنان باریک ،ده اجاق آتش روشن است و صدای خرد شدن شاخه ها تا ته استخوانم را به درد می آورد.الهه ی آب، غمگین و لجن آلود در قعر تاریک آب غنوده است و خدایگان طبیعت از چادرهای ما دور شده است. ما بازهم، همه چیز را باخته ایم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-117524538708803403?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/117524538708803403/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=117524538708803403&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/117524538708803403'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/117524538708803403'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title='کاهکده'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-117040100841498120</id><published>2007-02-02T10:16:00.000+03:30</published><updated>2007-02-02T10:53:28.426+03:30</updated><title type='text'>رنگ توجه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ملافه های سفید،دیوارهای سفیدو آدمهای سفید که با لکه های خون، انگار تکه دوزی شده اند و با صورتهای خسته و رنگ پریده ،آنچنان کودکانه و نیازمند خوابیده اند یا ناله می کنند که هر انسانی را پرستار می کنند.اینجا تنها جاییست که خودخواهی تنها برای بیمار زیباست و برای دیگران زشت،چون تنها یک حق وجود دارد"حق بیمار"و تنها دو رنگ اصلی است که  بر همه چیز حاکم است، سفید و سرخ. هر سرخیی ترسناک و دلهره آور است و سفیدی با آرامشی خواب اور در همه جا وجود دارد و یک قانون اصلی نانوشته در فضا جاریست: "توجه کنید"(توجه با تشدید بر "ج" که به معنای توجه به هر امریست که به آرامش و سلامت بیمار مربوط است) و پزشک خدای مهربانیست که گاهی به اینجا سر می زند و همه ی فرمانها از ناحیه ی او صادر شده و یا به آن استناد می شود.(قابل ذکرست که همه ی قوانین مذکور هم از طرف او قابل نقض است)&lt;br /&gt;چشمهایم از توجه سرخ می شود و تنم درد می کند .آنقدر به او نگاه می کنم تا چشمهایش را باز می کند.....زمانی باور داشتم که اگر به یک گل زیاد نگاه کنم و هر روز به آن خیره شوم و متوجهش باشم عمر طولانیتری می کند و اینطوری گلهای باغچه را توجه درمانی می کردم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-117040100841498120?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/117040100841498120/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=117040100841498120&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/117040100841498120'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/117040100841498120'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title='رنگ توجه'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-116946465737430659</id><published>2007-01-22T10:52:00.000+03:30</published><updated>2007-01-22T14:47:37.433+03:30</updated><title type='text'>کلاه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;کلاه را که برمی داری معلوم نیست مویی وجود داشته باشد.&lt;br /&gt;همه چیز حول این حقیقت تلخ شکل گرفته است که کلاهی وجود دارد یا نه.&lt;br /&gt;گویا زندگی کلاه بزرگیست که خداوند بر سر بشریت گذارده است یا برعکس خداوند، کلاهیست که زندگی بر سر بشریت گذارده است!&lt;br /&gt;گاهی دچار این توهم می شویم که کلاهی را برداشته ایم اما آنچه می یابیم غالبا کلاهی دیگرست و در بهترین حالت ،کلاه گیسی است.&lt;br /&gt;نمی دانم چه کسی برای اولین بار استفاده از کلاه را معمول کرد.شاید کسی که به بازی کلاهبرداری و کلاه گزاری علاقه داشته است و شاید خود او هم روزی  متوجه شد که گذاشتن و برداشتن کلاه هیچ تفاوتی با هم نمی کنند،&lt;br /&gt; شاید چون کلاهی وجود ندارد یا چون همیشه کلاهی باقیست.فرقی نمی کند که کدام  دستگاه معرفت شناسی را برگزینیم:&lt;br /&gt;_اینکه هیچ کلاهی وجود ندارد&lt;br /&gt;_اینکه همیشه زیر هر کلاهی ،کلاهی دیگرست&lt;br /&gt;هر دو دستگاه به سوفسطایی گری مربوط است و عمل مشابهی را موجب می شود:کم توجهی به کلاه.&lt;br /&gt;اما جند گروه دیگر هم وجود دارند که فاجعه ی کلاه از گور آنها بلند می شود:&lt;br /&gt;_کلاه دوزان&lt;br /&gt;_کلاه فروشان&lt;br /&gt;_مد پرستان&lt;br /&gt;_ایدئالیستها&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-116946465737430659?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/116946465737430659/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=116946465737430659&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/116946465737430659'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/116946465737430659'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2007/01/blog-post_22.html' title='کلاه'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-116863135378011378</id><published>2007-01-12T20:35:00.000+03:30</published><updated>2007-01-12T23:28:36.706+03:30</updated><title type='text'>آبی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بعضی از کتابها توان این و دارند که ادم وشناور کنند.میلی به تمام شدنشان نیست و برعکس هوس نوازش و بازی با عنوان و فهرست مطالب و پاراگرافها را برمی انگیزند.گاهی فقط میل داری که نگاشون کنی ،نگاهی از جنس نگاه به یک تابلو یا یک راز یا افسانه. بعضی از فیلمها هم از این دستند.فیلمهایی که مدتها بعد از دیدن توی ذهن ادم وول می خورند و نفس می کشند.انگار با جاهایی از وجودت اصطکاک پیدا می کنند و ذهنت و توی سوراخهای بی سرو ته ناخوداگاهت فرو می کنن.&lt;br /&gt;"مخمل ابی و قله های دو قلو از دیوید لینچ" فیلمهایی بودند که در حین دیدن هیچ علاقه ای را در من برنمی انگیختند و حتی حس بدی از دیدنشون در من بوجود می اوردند.اما نمی دونم چرا حاصل کار یه حس ارامش عجیب و یک تفهم تازه یا یک جور درک شهودی در من بود.شباهت نشانه ها در این دو فیلم مثل نخ تسبیحیه که بیننده را متوجه یک سری عناصر مشابه و جدی از نظر کارگردان می کنه.در این میان گویاهر پدیده ی کوچکی در زندگی روزمره رشته ایست که درون سوراخ بزرگ و ناشناخته ی روان فرو می ره و اعمالی که ظاهرا منطقی و حتی ساده به نظر می رسند مثل نشانه های ظریفی از یک فرایند درونی انسان ما را به منبع عظیم و ناشناخته ی ناخوداگاه مربوط می کنه.اینجاست که سوالهای عظیم معرفت شناسی می تونه به عنوان نشانه های کوچیکی از تسلط روان ناشناخته ی ما بر ما به حساب بیاد.و انسان معمولی/انسان سالم تنها تلاشیست برای سرکوب رویه های شبح گونه ی درون هر فرد.تا جاییکه انسانهایی که روزها در قالب کلمه ی "نرمال " خودشان را از دیگران و خود پنهان می کنند شبها از درون خودشان بیرون می ریزند و اشباح درونیشان را به عمل می گذارند.اشباحی که خودشان هم از دیدنشان وحشت می کنند و روزهنگام،وقتی که چراغهای طبیعت همه چیز را گویا روشن می کند فراموش وانکار می شوند.به نظر می رسد که انسان در تلاش است که این مسئله را اثبات کند که همه چیز تحت فرمان است .من خودم را برای هر عملی حاضر کرده ام ،پس من خودم را تحت فرمان دارم /تحت شناخت دارم.و وقتی که در مقابل کوچکترین حرکتهای غیر قابل پیش بینی روان به هراس می افتیم حتی خودمان هم نمی دانیم که چه اتفاقی افتاده است.بیهوده نیست که انسانهای بدوی خود را در مقابل این بخش از زندگی ناتوان دیده و به جن گیری و خرافات معتقد بودند . ناتوانی عظیم ما در مقابل سوراخهای تاریک درون،که ما را به وحشت می اندازد، هجویست بر روایت اراده محوری بشر.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-116863135378011378?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/116863135378011378/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=116863135378011378&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/116863135378011378'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/116863135378011378'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title='آبی'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-116750790654011086</id><published>2006-12-30T22:57:00.000+03:30</published><updated>2006-12-30T23:15:06.593+03:30</updated><title type='text'>وبلاگ مبارکی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;خیلی فرقه بین اینکه بتونی بنویسی و ننویسی و اینکه نتونی بنویسی.من مدتی بود که نمی تونستم بنویسم. یه چیزایی انگار توی این برنامه عوض شده بود که البته به لطف میثم عزیز حل شد : نمی دونم چرا همه ی تشکرهایی که می خوام ازت بکنم یه کم به نظرم لوس و تکراری و ریاکارانه اومدند،برای همین فقط تونستم بهت بگم که متشکرم.&lt;br /&gt;برای خودمم عجیبه که علارغم اینکه وبلاگ نویسی در ابتدای کار به نظرم کار بیهوده ای بود، چرا از زمان تاسیسش تا امروز، نسبت به اون اینقدر احساس حمایتگرانه پیدا کردم و نمی تونم خاک خوردنش و تحمل کنم و گاهی عذاب وجدان می گیرم  از اینکه به دیدنش نمی یام .هر چه هست این هم قسمتی از تاریخ من شده ،منتها این بار، نوشته شده.و شکی در این وجود نداره که من با تمام تاب و توان همیشه تاریخ جمع کن بودم و یکی از مهمترین اشتغالاتم ،فکر به تاریخمنی خودم بوده است که البته این اتفاق از وقتی افتاده که من به اسطوره ها به عنوان عوامل ساختاری شکل دهنده به قالبهای ظاهرا انتخابی امروز اعتقاد پیدا کردم و سعی کردم سهمشونو در انتخابهای  امروزم بفهمم. الان که به تاریخ این وبلاگ فکر می کنم احساس می کنم جای یک چیزهایی خالیست،مثلا اینکه چرا اسم این وبلاگ حاشیه است و اینکه من چه اهدافی دارم یا کی هستم و می خوام چیکار کنم و حرف حسابم چیه و مثل همیشه احساس می کنم که چه خوبه که جای همه ی این چیزها را خالی گذاشتم و تلاشی مذبوحانه در جهت روشن کردن چیزهایی نداشتم که اساسا برای خودم هم معلوم نیست و چه خوبه که هنوز روایتم از وبلاگ، شبیه زیستنم باقی مانده .&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-116750790654011086?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/116750790654011086/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=116750790654011086&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/116750790654011086'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/116750790654011086'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title='وبلاگ مبارکی'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-115916173746956754</id><published>2006-09-25T08:32:00.000+03:30</published><updated>2006-09-25T08:52:17.573+03:30</updated><title type='text'>سه گانه ی زنانه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;چشم که باز می کند: دستهایش را میان چینهای توری زری دوزی شده ای می بیند که مچش را به رقص گرفته اند .پولکهای خندان روی پیشانی و حریری که با گیسوانش تاب می خورد و سیب گلویش را به سنجاق طلایی آویزداری مزین     می کند . چینهای بلند و طولانی  دامنش که کمر را به پاها وصل می کند،به تاب تنش چرخ می خورد و خلخال که به دور مچ پایش پیچیده پاهای لغزانش را که بر زمین ضرب می زند زنگ دار می کند.&lt;br /&gt;فرصتی برای نشستن نیست ،رقص واره زیستن به طنازیست و زن که می رقصد به زندگی، سبک راه می رود .خنده ایست که جاری می شود .سبکیش باد را می رقصاند.می شوید و می رود.&lt;br /&gt;__________________________&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشم که باز می کند: زندگی آشپزخانه ای می شود که ظرفهای خسته ی آن همیشه چشم براه او می نشینند. موهایش همیشه بوی سرخ کردنی می دهد و دستهایش رنگین پوست سیب زمینی و بادمجان است و بزرگترین دغدغه های زندگیش در قابلمه های غذا، ته می گیرد و می سوزد .&lt;br /&gt;مهمترین تعریفش از زندگی : دهانهای باز. فرصت نشستن نیست ،همیشه کاری هست: کاری که ارتباط ممتد او را به اشیاء اثبات    می کند و خطوط تنش را در ازدحام آشپزخانه گم می کند. در سرزمین او ،زمان حجم مبهمیست که انتظاری دور را رقم نخواهد زد و ساعت به وعده های غذایی تسلیم می شود.&lt;br /&gt;___________________________&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشم که باز می کند : کنار درخت سرو و لب جوی آبی خم شده و نیلوفر آبی کبودی به سمت پیرمردی تعارف کرده است . چشم به پیرمرد دوخته و جوری رفتار می کند که انگار متوجه نیست که دارند نگاهش می کنند ،که یک نقاشی است که نگاهها را مجذوب      می کند .جوری نگاه می کند که هیچکس نمی تواند مطمئن باشد که آیا اصلا جایی را نگاه می کند یا نه. خیرگیش هم خالی از نگاه است .....خالی از توجه است.....خالی از زندگیست. &lt;br /&gt;فرصتی برای نشستن نیست و نه لحظه ای برای نگریستن به جانبی که نگاهی نباشد،که دستی چهره اش را تسخیر نکند .همه چیز از قبل ،قاب می شود به قامت رویا.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-115916173746956754?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/115916173746956754/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=115916173746956754&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/115916173746956754'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/115916173746956754'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/09/blog-post.html' title='سه گانه ی زنانه'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-115658354606096745</id><published>2006-08-26T12:02:00.000+03:30</published><updated>2006-08-26T13:05:00.330+03:30</updated><title type='text'>در باب نوشتن</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;درنوشتار لذتی ناشی از نوعی سکون هست ،نوعی سهل گیری ذهنی :گویی که من وقتی می نویسم بیش از وقتی که حرف می زنم در برابر حماقت خود بی تفاوتم."بارت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کلمه ها بی آنکه من بدانم چرا رها می شوند و من به بازی شیطنت آمیز آنها با معنا، نگاه می کنم .اول کلمه زاده می شود وبعد من در قالب یک تفسیرگر، برداشتهای مختلف معنایی متن را نگاه می کنم و گاه برای رهایی از زیر بارتعقل که مرزهای" رهایی خود" را به اما و اگر خویش،می بندد، دیگر حتی به متن، تفسیر گرانه نگاه نمی کنم .چشمهایم را رها می کنم روی کلماتی که خودمدارانه به هم آویخته اند، بی آنکه من از آنها چنین خواسته باشم.متن هچون کار هنری تمام شده،تشویق نگاه مرا می طلبد واگر به حکم تعقل یا اضطرار، بخشی از آن را ببرم ،دیگر نخواهد خندید .متن، شهامت مرا در رهایش کلمات می بلعد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کلمه ها زاده ی هجمه ی دست من است با تنهایی و دیوار.کاری که می کنم این است:دیوار نویسی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شباهت دیوار و کاغذ، در توحش ساکنیست که در بکارت انتظار مندانه ی این دو،سر می زند:هیچ دیواری را بدون قاب نگذارید!دیوارهای ساکت یکدست همیشه صحنه ی ترسناکیست .مثل دیوارهای یکدست در فیلم درخشش که نویسنده را دیوانه - قاتل می کند و شاید همین است که کاغذهای سفید تنها ،همیشه نوعی شهوت نوشتن را بیدار می کند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بچه ها را دیده اید چگونه به کاغذ سفید حمله می کنند وبا چه ولعی آنرا مچاله می کنند و می خورند یا اگر مدادی دستشان بدهید آنرا خط خطی میکنند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نوشتن اما انگار همیشه تلاشیست برای اهلی کردن .نوشتن، زندگی را اهلی میکند.دیوار را اهلی می کند و به هر ناشناخته ای رنگ من می دهد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-115658354606096745?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/115658354606096745/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=115658354606096745&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/115658354606096745'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/115658354606096745'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/08/blog-post_26.html' title='در باب نوشتن'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-115641100765365437</id><published>2006-08-24T12:04:00.000+03:30</published><updated>2006-08-26T13:05:55.506+03:30</updated><title type='text'>داستانی برای خودم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دستم را می کشم روی حیات ، چین می خورد حیات و نرمش من روی پوست زلالش خش می اندازد .چشم که می دوزم به او ، کج ومعوج می شوم ،انگار برایم شکلک در می آورد.مسخره ام می کند آنقدر که به تن خودم زار می زنم.چشمهایم باد می کند و پوستم کش می آید وروی تنم ،لخت و بی معنا می افتد: این همه برای من است که در او می نگرم وبرای من که آیینه می خواهمش .انگار قهر است با نگاهم ، با پوستم و با همه ام.خوب که نگاه می کنم احساس می کنم که قالبی است درون من که چین می اندازد روی صورتم ،که شکلکم می کند و چشمهایم را که به خودم دوخته می شود به خود دعوت می کند.چیزی از درونم به مکاشفه ام نشسته است و خودم را که خمیده وخسته عبور می کند از خود به درمی کند وخودتر از خود می نشیند .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هیچ آیینه ای به جز چشمهای آلیسی درشت در باغ مخفی نمی تواند به من بگوید که کجاست.گمم که میکنم چیزی نمیگذرد که می بینم چشم گذاشته ام و دارم با خودم قایم باشک بازی میکنم .... درست مثل صدایی که به دنبال حنجره می گردد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-115641100765365437?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/115641100765365437/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=115641100765365437&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/115641100765365437'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/115641100765365437'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title='داستانی برای خودم'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-115355861823605961</id><published>2006-07-22T11:11:00.000+03:30</published><updated>2006-07-22T12:26:58.370+03:30</updated><title type='text'>فمنيست با چند راوي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;فمنيست درچند روايت:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-يك روز صبح كه از خواب بلند شدم احساس كردم كه فمنيست شدم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-يك روز كه با يكي از دوستان فمنيستم صحبت مي كردم متقاعد شدم كه بايد فمنيست شوم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-من از كودكي يك فمنيست كامل بودم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-با خواندن يك كتاب بود كه من براي اولين بار با واژه ي فمنيست آشنا شدم و خواستم كه فمنيست باشم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-وقتي براي اولين بار به من گفتند كه چون دختري پس نمي تواني اين كار را انجام دهي احساس كردم كه بايد فمنيست شوم و با اين قوانين مبارزه كنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-چون دوستي داشتم كه فمنيست بود ومن خيلي دوستش داشتم، من هم فمنيست شدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-دوست داشتم كه براي زنان جامعه كاري انجام دهم پس فمنيست شدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-همه ي موارد بالا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-هيچ كدام :&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من اصلا فمنيست نيستم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;غيره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;×فمنيست شدن چيزي نيست كه از بودني در خارج از من ايجاد شود.فمنيست شدني وجود ندارد.هرچه هست فمنيست بودن است .آگاهي ما هويت عرضي ما نيست ،آگاهي ما از تصادم ذهن با يك اتفاق مربوط به آن آگاهي كه با احساس دروني ماهمخوان است بوجود مي آيد.ذهن به دنبال ايده يا كلمه اي مي رود كه بيشتر از هر چيز ديگر توان توضيح آن تجربه ي دروني - بيروني را داشته باشد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;   &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-115355861823605961?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/115355861823605961/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=115355861823605961&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/115355861823605961'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/115355861823605961'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/07/blog-post_22.html' title='فمنيست با چند راوي'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-115284689601070166</id><published>2006-07-14T06:37:00.000+03:30</published><updated>2006-07-14T06:44:56.086+03:30</updated><title type='text'>نقطه ی تعادل</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نمی دانم چرا می خواهم در مورد این مسئله حرف بزنم هیچ وقت چندان به آن فکر نکرده بودم و حالا در وضعیتی قرار می گیرم که در مورد آن عکس العمل نشان بدهم مرگ را می گویم .چند وقتی است که به انحاء مختلف با آن روبرو می شوم و در مورد آن از من سوال می شود و خوب من هم مجبورم یا به دیگران یا به خودم جواب دهم .اولین جوابی که به نظرم می رسد این است که بگویم :آه ..من تا حالا بهش فکر نکرده بودم شاید به این دلیل که جریان برایم خیلی طبیعی و ساده است .اما منطق بیشتری ندارم یا تحلیل بدردبخورتر، حتی برای خودم واصلا انگار چندان دلیلی برای فکر کردن به آن هم پیدا نمی کنم یعنی می روم و یادم می رود که به آن فکر کنم.&lt;br /&gt;حالا دارم فکر می کنم که چرا مثل بقیه درگیر فهم آن نیستم و آیا این دلیل خاصی می تواند داشته باشد چون انگار همه ی اندیشه ی بشر در طول تاریخ درگیر این مسئله بوده است پس وظیفه ی بشری من حکم می کند که به آن فکر کنم !کمی فکر کردم که شاید این بی فکری ناشی از سرکوب ذهنی من باشد اما هر چه زور زدم احساس سرکوب نکردم .چندی پیش دوست نازنینی که در اینباره با من صحبت می کرد از من پرسید که اگر به تو بگویند که در ساعت 11:45روز شنبه می میری باز هم همین حرف را می زنی و من احساس کردم که باز هم دربی تفاوتی احساس من نسبت  به مرگ تغییری ایجاد نشد و دروغ نگویم که کمی برایم شادی آور هم بود و انگار هیجانی به زندگیم داد و من در طول روز شنبه منتظر مرگ بودم، اما نشد!حالا دارم فکر می کنم که این احساس راحتی من نسبت به مرگ از کجا ناشی می شود و به این نتیجه می رسم که من همیشه در حالت مرگم! نمی توانم این احساس ام را تعمیم بدهم اما به گمانم چیزی که همیشه باید به آن فکر کرد فلسفه ی زندگیست نه مرگ. ما همواره دنبال حرکت ازحالت مرگ به سمت زندگی هستیم با امور مختلف سر خود را به زندگی گرم می کنیم: با حرف زدن ،با  غذا خوردن، با فکر کردن، با میهمانی رفتن و.....در حالیکه همه ی اینها بهانه هاییست برای اینکه نفهمیم که مرده ایم . نمی خواهم این جریان را با وجه تراژیک زندگی ربط بدهم یا اصلا به پوچ انگاری نزدیکش کنم. این که می گویم حالت معمولی و از اتفاق آرامش بخشیست که در بعضی لحظات به خصوص تنهایی می توان به طور کامل احساسش کرد.بعضی لحظات شبیه اینکه:دراز کشیده ای و ذهنت را به هیچ چیز ربط نمی دهی و نسیم خنکی صورتت را لمس می کند و نور به سختی از بین مژه هایت  به درون می زند .نه صدایی می شنوی ونه کفه ی وجودت به سمت چیزی می رود :نه غم تراژیک ونه غلغل شادمانی امیدوارانه و بعد مثلا با فکر کردن به مسئله ای خودت را از روی لبه ی تعادل_ که به گمانم مرگ است _به زندگی پرتاب می کنی . و این است که همیشه به مسائل زندگی بیشتر فکر می کنم تا به مرگ چون انگار مرگ از زندگی اصیلتر است .هر چه هست الان من هم یک فلسفه ی مرگ چیدم:) &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-115284689601070166?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/115284689601070166/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=115284689601070166&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/115284689601070166'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/115284689601070166'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/07/blog-post.html' title='نقطه ی تعادل'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-115139514952056200</id><published>2006-06-27T10:49:00.000+03:30</published><updated>2006-06-27T11:29:09.553+03:30</updated><title type='text'>ماكاروني وتصميم گيري</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;هيچوقت مرز خام و پخته را نمي فهمم. بخصوص در مورد سبزيجات يا چيزهايي كه هم بصورت خام مصرف شود و هم پخته.برنج يا ماكاروني را مي فهمم :مي دونم كه مثلا در مورد ماكاروني نبايد هيچ نقطه ي سفيدي در برش عرضيش باقي بمونه البته اگه قرار نباشه كه دم بكشه والا بايد يك نقطه ي ريز سفيد باقي بمونه .هرچند هميشه شك مي كنم كه آيا اين نقطه ي ريز سفيد آخرين حد ناپختگيست يا من دارم عجله مي كنم .اينموقع است كه ازش مي چشم و تصميم را به دندانهام مي سپارم .فكر كنم در مورد مسائل روزمره يا زندگي هم دچار همين مشكلم :هيچ وقت نمي دونم كه دقيقا كي زماني است كه بايد كاري انجام دهم يا انجام ندهم .اما هميشه يك بي خيالي شيرين خواب آلود بهم اميد مي ده كه فعلا وقتش نرسيده و گاهي دلم مي خواست كه تا آخر عمر در همين لذت سكرآور قبل از عمل باقي مي ماندم :لذت نشستن روي صندلي و فكر كردن به اينكه :نه ماكاروني خراب نميشه!تنها وتنها به اين دليل كه من دارم درستش مي كنم واگه هم خراب بشه لابد مشكل از نوع ماكاروني است.البته گاهي هم ميشه كه به خودم چشمك بزنم و بگم كه فكر كنم ايندفعه يك كم هم تقصير خودم باشه.تا اينجا كه رسيدم يادم رفت ،چرا از ماكاروني پختن حرف زدم اما الان دلم مي خواد از ماكاروني پختن حرف بزنم تا از تصميم گيري.شايد چون اين يكي را خوب ياد گرفتم و چيزهاي ديگر را بد.براي همين هم الان ماكاروني درست كردن را بيشتر از بقيه ي كارها دوست دارم .در ضمن مي تونم بفهمم كه ماكاروني كي پخته ميشه اما تصميم گرفتن درباره ي امرو بيرون از امور خانه حقيقتا كار سختتريست . درضمن ،ماكاروني درست كردن من:دختر خوب كدبانوي ايراني،اما معلوم نيست كه در مورد كارهاي ديگه اين تساوي چندان حفظ بشه و اين درحاليست كه اولي راحتتر هم هست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-115139514952056200?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/115139514952056200/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=115139514952056200&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/115139514952056200'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/115139514952056200'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='ماكاروني وتصميم گيري'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-115063612843833309</id><published>2006-06-18T15:59:00.000+03:30</published><updated>2006-06-18T16:57:58.270+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;I am a woman&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;In East&lt;br /&gt;I am not a sinner to repent&lt;br /&gt;In East&lt;br /&gt;I am the "SIN" itself&lt;br /&gt;I am the the face that should not be seen&lt;br /&gt;I am the voice that should not be heard&lt;br /&gt;In East&lt;br /&gt;no one calls me by my name&lt;br /&gt;cause even my name is forbidden&lt;br /&gt;In East&lt;br /&gt;I am the "SIN" itself&lt;br /&gt;since the begining of the time&lt;br /&gt;I am the "SIN" itself&lt;br /&gt;Till the end of the time&lt;br /&gt;I am the "SIN"&lt;br /&gt;I am a woman.&lt;br /&gt;I am a woman&lt;br /&gt;In West&lt;br /&gt;I am something to be bought a beautiful container&lt;br /&gt;with a firm butt&lt;br /&gt;fake breasts&lt;br /&gt;phony smile&lt;br /&gt;and a face always young&lt;br /&gt;if I am not&lt;br /&gt;"THE"package&lt;br /&gt;then I am not"THE" woman&lt;br /&gt;Iam a container for sale&lt;br /&gt;that no one cares what it carries inside&lt;br /&gt;In West I am a woman&lt;br /&gt;but dead&lt;br /&gt;If I am not a butt nice&lt;br /&gt;and so firm.&lt;br /&gt;oh...I am a woman&lt;br /&gt;so tired of being a woman&lt;br /&gt;I have been running&lt;br /&gt;all my life&lt;br /&gt;I have escaped the East&lt;br /&gt;no desire to reach the the West&lt;br /&gt;I have no place to rest&lt;br /&gt;oh....I am just a woman&lt;br /&gt;so damn tired&lt;br /&gt;of being a woman.&lt;br /&gt;"hedie sajadi"&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-115063612843833309?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/115063612843833309/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=115063612843833309&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/115063612843833309'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/115063612843833309'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/06/i-am-woman-in-east-i-am-not-sinner-to.html' title=''/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-114966712765515899</id><published>2006-06-07T07:39:00.000+03:30</published><updated>2006-06-07T11:28:47.733+03:30</updated><title type='text'>2</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بی گمان عریان سازی بی محابای مدرنیته در همه ی عرصه ها ی اندیشه و عمل بشر ءشمشیر دولبه ایست که نتایج دوگانه ای به بار می آورد :از یک طرف با ساده سازی امور و گفتگو درباره ی همه ی ابهامات و جریانات زندگی بشر باعث صداقت بیشتر و رفع اوهام و سوئ تفاهمات ذهنی گشته و انسان را به راوی خویش تبدیل کرده است و توان مقابله ای درست و شجاعانه با ترسهای قدیمی بشر را فراهم کرده و از طرف دیگر به یکسان سازیی ریاکارانه دست زده  که وجهی ایدئولوژیک وغیرانسانی یافته است و افراد را  در قالبهایی یکدست جا زده است و به بهانه ی ساده سازی به نفی تفاوتها برای دست یابی به موفقیت در عرصه ی رقابت سرمایه داری می رسد و جوامع را به افراط وتفریط می کشاند . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; ترس همیشگی در چنین جوامعی همواره ترس از تنها عمل کردن است چون چهارچوبهای موجود در این جوامع آنچنان همه چیز را از قبل برای افراد مشخص کرده است که کوچکترین تفاوتها خطرناک به نظر می رسد وافراد را به انزوا و یا طرد می کشاند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سکوت در این میانه شاید راهیست که انسان ا زطریق آن می تواند خود را از همه گیری جوگیرانه ی محیط نجات دهد .سکوت نفی گفتگو نیست ونه نفی سخنانی که انسان را به انسان می پیوندد بلکه نفی یکسان سازی تحمیل گریست که از کلمهء راز موفقیت می سازد و راههای جادویی ریاکاری زبانی را در قالب فرمولهای موفقیت به بازار عرضه می کند.همین است که کلمه را از امری مقدس برای ارتباط ناب با انسان به هرزگویی چندش آور بازاری برای فروش کالا ویا انسان تبدیل می کند.ترس من این است که به زودی دیگر قادر به بیان احساسات حقیقی خویش نباشیم زیرا مصرف بی رویه ی کلمات ما را با بحران اعتماد در باره ی کلمه دچار کرده می کند وشاید دور نباشد زمانی که سکوت عاشقانه ترین حرفی باشد که دو انسان می توانند به هم هدیه کنند.نمی دانم شاید بین این گرایش به سکوت و سکوت عرفانی هم ربطی باشد اما این میل در اندیشه ی مدنیته هم وجود دارد میل به تنهایی  وسکوت در نگاه همه ی متفکران ناقد مدنیته وجود داشته است( این را در جواب دوستی می گویم که برای مطلب قبل کامنت گذاشته بود)  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-114966712765515899?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/114966712765515899/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=114966712765515899&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114966712765515899'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114966712765515899'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/06/2.html' title='2'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-114880380066286985</id><published>2006-05-28T11:09:00.000+03:30</published><updated>2006-05-28T11:40:00.710+03:30</updated><title type='text'>1</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ما از چيزها استفاده نمي كنيم ، بهره نمي بريم ، ما همه چيز را مصرف مي كنيم .مصرف كردن چيزي است شبيه گاز زدن به سيب ونصفه رها كردن آن .ما با مصرف كردن به زندگيمان معنا مي دهيم.شعار فلسفي ما: مصرف مي كنم پس هستم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتي مي گوييم مصرف ، يادمصرف كالاها يا اجناس مي افتيم ، درحاليكه بازار خصوصي ترين عرصه هاي بشري را نيز گرفته است :عرفان ،اخلاق ،شعر،عشق و دوستي عرصه هاي تازه به تصرف درامده ي بازارند .كتابهاي كوئيلودر ابعاد مختلف عرضه مي شود و كوئيلو به نويسنده اي بازاري تبديل مي شود .رمز موفقيت (يكي از آن كلمه هاي بازاري حال به هم زن ):استفاده از فضاهاي عرفاني و اشراقي . از طرف ديگر بزرگترين بازارهاي مشاوره و روانشناسي و پرفروشترين كتابهاي روز دنيا مربوط به عشق و دوستي و چگونگي حفظ آن است و...كتابهابه ما ياد مي دهند كه چگونه جذابتر باشيم ،ارتباط موثر ايجاد كنيم و چطور از جادوي كلمات استفاده كنيم .اين است كه امروزه همه بيش از اندازه حرفه اي شده اند ، خنده هاي تو خالي ، شعرها و كلمه هاي پرجاذبه ي دوستانه و عاشقانه و ژستهاي جذابيت و ارتباطي بودن ،همه به شكل انبوه تو ليد مي شود .و نتيجه ي ان تعداد زيادي آدم هم شكل جذاب ، مهربان و دوست داشتني است .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امروزه انتظارمي رود كه مرتب در حال حرف زدن باشي حتي به قيمت چرت و پرت گفتن.واي از آن لحظه اي كه سكوت كني و حرفي براي گفتن نداشته باشي ، صداي درون خاليت را مي شنوي كه از نشستن با ديگران به وحشت مي افتد .انگار مي خواهي با شرمندگي به ديگران بگويي : ببخشيد كه درونم خاليست وتمام اين وحشت را با كلمه پر مي كني . مصرف بي رويه ي كلمه يكي از هشدارهاي انسانيست،كلمه هايي كه آنقدر مستعمل و چرك مرده مي شوند كه مثل سكه هاي  سياه بي ارزش در بازار به فروش مي رسد.     &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-114880380066286985?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/114880380066286985/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=114880380066286985&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114880380066286985'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114880380066286985'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/05/1.html' title='1'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-114819219862692596</id><published>2006-05-21T09:37:00.000+03:30</published><updated>2006-05-21T09:46:38.636+03:30</updated><title type='text'>...!</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;وقتي كه مي دوي سختست ديدن وفهميدن اينكه چه مي بيني ، مي دوي وشايد چند متر آنطرفتر يادت بيفتد كه چشم انداز قشنگي را پشت سر گذاشته اي كه مي توانستي بايستي ونگاهش كني . وقتي ميدوي ومي روي نگاه كردن كار سختيست : نگاه كردني كه بتواند لحظه اي را قاب بگيرد و روي ديوار آويزان كند، درست نمي داني كه عكسي كه انتخاب كرده اي براي اتاقت تا چند لحظه ي ديگر عوض خواهد شد ، نمي داني كه چه مي داني و چه مي فهمي فقط مي داني كه شايد زماني خواهي فهميد ضرورت اين دويدن را و ضرورت اين نگاه شتابزده را كه چشم نمي دوزد به چيزي يا كاري اما مي داند كه پايان راه را رسيدنيست&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-114819219862692596?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/114819219862692596/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=114819219862692596&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114819219862692596'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114819219862692596'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/05/blog-post_21.html' title='...!'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-114690119921830658</id><published>2006-05-06T10:38:00.000+03:30</published><updated>2006-05-06T11:09:59.230+03:30</updated><title type='text'>فراموشي روياها</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اتفاقات زيادي ممكن است بيفتد تا آدم رويايش رافراموش كند .اكثر آدمهاجزء رويا فراموش كردگانند .رويافراموش كردگان آدمهايي خسته هستند كه حتما در كودكي رويايي داشته اند و ايدئالهايي را براي خودشان ترسيم كرده اند اما در يك حادثه يا چند حادثه ،جايي كودكي و رويايشان را با هم گم كرده اند ،اينجور آدمها يك جايي در زندگي خسته از تنبلي خودشان وسختگيري شرايط به اين منطق رسيده اند كه : بس.مي خواهم واقعي زندگي كنم و سعي كرده اند واقعي زندگي كنند،درحاليكه از زندگي ،جهاني مثلي و دروغين ساخته اند .اولين آدمي كه روياي خودش را فراموش كرد ،براي هميشه طبق رويا زندگي كردن را براي بقيه سخت كرد و بقيه را به اين فكر انداخت كه: اينقدر سخت نگيريد ،واقعي زندگي كنيد .واقعي زندگي كردن يعني هرچه پيش آيد، خوش آيد.واقعي زندگي كردن يعني بي برنامه خود را به دست برنامه هاي جبري كه زندگي براي آدم مشخص مي كند دادن .واقعي زندگي كردن يعني سربه زير و بي صدا دنبال يه تيكه نان رفتن و..........وهمين آدمهاي واقعي زندگي كن، كه به مرور زمان تعدادشان زياد شد و الان نزديك 99درصد از ما را تشكيل مي دهند ،وقتي احساس كردند كه رويايشان را گم كرده اند يا فراموش كرده اند و خودشان و كودكيشان را يك جايي در گذشته جا گذاشته اند تا مثل همه بتوانند زندگي كنند ،شروع كردند به خنديدن و مسخره كردن ايده بافان و رويا انديشان .شروع كردند به نصيحتها وپيشنهاداتي كه آدم بزرگها به بچه ها مي كنند تا بزرگ شوند.و در نهايت وقتي ايدئال بافان به جايي رسيدند كه وسط زندگي و يا وسط يه تيكه نان واقع گراها قرا گرفتند ،واقع گراها ديگر نمي توانستند صبر كنند و حتي بخندند و يا پيشنهادي بدهند در نتيجه از ترس اينكه رويابافي آنها به واقعيت بپيوندد و واقعيتي را كه حالا آنها در آن سهمي داشتند واژگون كند ،جنگي مستقيم و بي رحمانه عليه رويابافي و روياسازي به راه انداختند &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-114690119921830658?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/114690119921830658/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=114690119921830658&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114690119921830658'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114690119921830658'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title='فراموشي روياها'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-114629547453597903</id><published>2006-04-29T10:12:00.000+03:30</published><updated>2006-04-29T10:54:34.546+03:30</updated><title type='text'>هذا رسالت العشاق</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;و عشق:خود را مي خورد و تخريب مي كند .خوردني تا تهوع...ميل به مصرف شديد دارد ...چون ماري كه دم خويش در گلو دارد....از جام معشوق مي نوشد و به نام عاشق پايان مي يابد ....ومعشوق را به حد لعبتي فرو مي كاهد :لعبتي شيرين حركات.....تصويرگريي نابكارست كه بر صفحه ي صامت معشوق نقش عاشق تصوير مي كند ...تا معشوق بيروني ،استحاله ي معشوق دروني شود ....معشوق همواره در پرده ،خواسته ي شهوت فزوني يابنده ي عشق...اين همه هياهوي عاشقانه در وصف معشوق وميل به او ، به حضور معشوق و دمي از وصال ،پايان مي يابد و عاشق پر سخن و پرشور در مقابل معشوق حاضر، گنگي مي گزيند وسردي مي پذيرد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آيا عشق از خودخواهيي نفس پرستانه، در قالب «ديگري مطلوب» چيزي بيشتر است؟  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-114629547453597903?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/114629547453597903/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=114629547453597903&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114629547453597903'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114629547453597903'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/04/blog-post_29.html' title='هذا رسالت العشاق'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-114542975403712010</id><published>2006-04-19T10:23:00.000+03:30</published><updated>2006-04-19T10:50:55.233+03:30</updated><title type='text'>سه پرده از يك روايت</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;_بغضم را مزمزه می کنم وقورت می دهم ،جای دستهای پسر روی پوستم می سوزد واشک توی چشمهایم انگار چرخ می زند ... با چشمهای خیره نگاهش می کنم ،لبهایم را که می لرزد گاز می گیرم وجمع می کنم تا اشکهایم در نیاید ،زل می زنم توی چشمهایش .....وبعد زیر مشت ولگد می گیردم وتا جا دارم کتکم می زند .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خون از روی شقیقه هایم نرم وداغ سر می خورد تا روی ابروهایم وپلکم را قلقلک می دهد و تا روی چشمهایم پایین می آید .پرستار با پنس ،پنبه ی آغشته به الکل را روی صورتم وشقیقه ام می مالد ومهربان نگاهم می کند :چه مرد قوی ای !چند سالته ؟!آفرین پسر خوب ، مرد که گریه نمی ند......یخ زده نگاهش می کنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;- چشمهای زيبايش با دلهره به من دوخته شده .لبهای من تکان می خورد یا نه؟نمی دانم  .کلمه ها راه گلویم را بسته اند .هول می شوم وقلبم تندتند می زند .تته پته می کنم وحرفهایی می زنم که نمی خواهم بگویم .حرفهایی رسمی ،محکم ،جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است .انگار پوستم که داغ شده وقلبم که تند تند می زند دروغ می گویند يا من كه او را دوست دارم واينجاايستاده ام كه به او بگويم كه چرا اينجا مي ايستم و چرااينطوري نگاهش مي كنم و چرا الان دلم مي خواهد با او حرف بزنم و....واو هنوز منتظرست ومن هنوز نمی توانم ،واو می رود......... ومن فقط یخ زده نگاهش می کنم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-پوستم کش می آید وچشمهایم داخل جمجمه ام مثل دوتا تیله ی رها شده دودو می زند .لبهایم که  خشک شده  و ورم کرده بی اختیار تکان می خورد .تنم توی لباس سیاه داغ وداغتر می شود.دستهای کوچک دخترم دور انگشت شصتم گره خورده است .چشمهای کنجکاوش را به من دوخته است :"بابا تو چقدر بی رحمی بابای تو مرده مامان داره گریه می کنه ،اما تو گریه نمی کنی "&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نمی توانم نگاهش کنم ، تمام تنم یخ می زند . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-114542975403712010?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/114542975403712010/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=114542975403712010&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114542975403712010'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114542975403712010'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/04/blog-post_19.html' title='سه پرده از يك روايت'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-114467263308492915</id><published>2006-04-10T16:05:00.000+03:30</published><updated>2006-04-10T16:07:13.086+03:30</updated><title type='text'>استاد</title><content type='html'>به برف نشسته است گیسوان آشفته اش ولبخند تلخ وگستاخش را انگار در گیومه گذاشته اند :چون متفاوت است ، متمایز است ، چیزی است از جنس نفی ، نفی هرچیز............. وچشمهایش که داغ وبرنده ، زل می زند به من با تنی که لم داده به میز ،انگار حریف می طلبد ،واگر لحظه ای نگاهش را ببازی ، سر به زیر اندازی ویا دست وپایت را گم کنی ، آنی پشتت را به خاک می مالد وآنقدرتو را روی خاک باقی می گذارد که یادت باشد : دفعه ی بعد جنگیدن را وبعد وقتی که رهایت می کند تا بلند شوی ، نیم نگاهی از سر دلجویی می اندازد وانگار می رود : "جنگ است این ، کودکم باور کن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-114467263308492915?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/114467263308492915/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=114467263308492915&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114467263308492915'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114467263308492915'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/04/blog-post_10.html' title='استاد'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-114467222083585697</id><published>2006-04-10T15:41:00.000+03:30</published><updated>2006-04-10T16:00:21.376+03:30</updated><title type='text'>سرود ژيد</title><content type='html'>سرود ژید &lt;br /&gt;همر در سرودی که برای دمه تر (الهه ی یونانی که بنابر اساطیر خدای کشت وزرع ومالک زمینها بوده است )و تریپتولم (که ارابه را اختراع کرد وهنر کشاورزی را از دمه تر یاد گرفت )ساخته، روایت می کند که این الهه ی بزرگ درتکاپو و آوارگی خویش به دنبال دخترش عاقبت به دربار کله ئوس رسید . در آنجا به علت علاماتی که از اثر بیماری بر بدن الهه مانده بود ،هیچکس او را نشناخت ومتانر ملکه ی دربار ، پرستاری فرزند تازه بدیا آمده ی خویش را بدو سپرد .پرستاری دموفوئن که بعدها تریپتولم نامیده شد وابتکار کشت وکار در مزارع با اوست .شبها وقتی تمام درها بسته می شد وهمه به خواب فرو می رفتند ، دمه تر بیرون می آمد و دموفوئن را از گهواره ی ظریفش برمی داشت و با خشونتی آشکار - ولی در حقیقت در اثر عشق عمیقی که داشت ومی خواست کودک را تا مرحله ی خدایی بالا ببرد -کودک ر ا لخت بر روی بستری از زغال سنگ گداخته می نهاد .من درعالم خیال دمه تر بزرگ را مجسم می کنم که بر روی این کودک متاءله خم شده -انگار که بر روی بشریت آینده خم شده .کودک گرمای زغال را تحمل خواهد کرد وهمین او را نیرومند خواهد ساخت ودر او نمی دانم چه چیز فوق بشری ، سطبر وافتخارآمیز وغیرمنتظره را مهیا خواهد کرد&lt;br /&gt;آه که کاش دمه تر نتواند تا به آخر ،این کوشش جسارت آمیز خویش را دنبال کند و کار عبث خود را به ختام نیکو برساند !اما بنا به روایت همین سرودها ، متانر که به راهنمایی ترس مادرانه ی خویش به وسواس افتاده بود ، سراسیمه و مضطرب ، سرزده به درون اتاق این آزمایش می رود - الهه را با آنچه از فوق بشری در آتش داغ می شده است ومی گداخته می راند ، زغالهای گداخته را دور &lt;br /&gt;می کند وبه خاطر نجات فرزند خویش ، خدا را از دست می دهد ." :آندره ژید، بازگشت از شوروی، 17&lt;br /&gt;------------------------------------- &lt;br /&gt;دقیقا نمی دانم چرا این داستان به همان اندازه که چشمهای منو خیره کرد و سالها ست که خیره می کنه هنوز نمی فهممش .این گویا یک آزمایش دوجانبه بوده بین مادر و فرزند .چیزی شبیه آزمایش ابراهیم واسماعیل که در طول زمان از احساس مادری به احساس پدری رسیده از دمه تر به ابراهیم بدل شده .این داستان تحت تاثیر باز تعریف ژید ، تعریفی مدرن پیدا کرده و به ابرانسانی مورد انتظار انسان مدرن صورتی اسطوره ای می دهد .اینبار که برای چندمین بار این متن را از روی فیشهای سابق می خواندم به این فکر می کنم که شاید به این دلیل با فهم این جریان مشکل داشتم که فکر می کردم چرا باید همیشه این ابرانسان شدن با حذف جریان مادری ، کودکی و رنج منتج از این جدایی تعریف بشه شایدم با این حد خشونت ذاتی این جریان آنهم بدون انتخاب فردی آن کودک مشکل دارم .یا با آن الهه ای که با نگاه از بالا به پایین به جای مادر وفرزند تصمیم گرفته وحق انتخاب را از آن دو سلب کرده ،هرچه هست با همه ی اینها هنوز نمی توانم راحت از کنار این روایت ژید بگذرم وهنوزاز آن لذت می برم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-114467222083585697?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/114467222083585697/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=114467222083585697&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114467222083585697'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114467222083585697'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/04/blog-post.html' title='سرود ژيد'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-114367815321161436</id><published>2006-03-30T03:06:00.000+03:30</published><updated>2006-03-30T03:52:33.606+03:30</updated><title type='text'>بارون</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;باران می بارد و من دلهره ی شب را توی انگشتهام حس می کنم .این صدا ،تنها صداییست که هیچوقت تکراری نمیشه وهر آهنگ تکراریی می تونه با این صدا ،خودش را جاودانه کنه .تنها نغمه ای که به حضور و به دم نزدیک است  :مثل عشق می باره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آنیست برای شستن ، آنیست برای تازگی ، برای دلهره وهیجان و برای .... من دلم را زیر باران می گیرم ، سبک می شوم از خودم.مثل بارون روی خاک رها میشم و نمی دانم خاک گل میشه یا من خاکی میشم   &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-114367815321161436?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/114367815321161436/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=114367815321161436&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114367815321161436'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114367815321161436'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/03/blog-post_30.html' title='بارون'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-114332056602068860</id><published>2006-03-26T00:16:00.000+03:30</published><updated>2006-03-26T00:32:46.086+03:30</updated><title type='text'>بهارانه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;هی دلم می خواهد بخندم .هی دلم می خواهد گریه کنم .حس من جایی بین این دو لحظه در نوسان است،در لحظه ی گریستن خنده ام می گیرد و در لحظه ی خندیدن ، می گریم .گاهی آنچنان حرف می زنم که شرمنده می شوم وگاهی به قول مادرم یکدفعه غیبم می زند سکوتی در عین بودن و نگریستن به آنانی که خیلی دارند زندگی می کنند یا خیلی به زندگی باور دارند.فکر کنم از عوارض بهار است ومن هم همیشه در این فصل حساسیت پیدا می کنم .بیهوده شادم وبیهوده می خندم ، نه دغدغه ای ونه غمی ونه بهانه ای برای شاد بودن .امسال اما برعکس هرسال ،احساس روزمرگی ندارم .حسی از جنس سبکی مرا در دستهایش می برد .ترسی ندارم از هیچ چیز .لی لی می کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باد ما را با خود خواهد برد                             &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-114332056602068860?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/114332056602068860/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=114332056602068860&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114332056602068860'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114332056602068860'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/03/blog-post_26.html' title='بهارانه'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-114328149970924022</id><published>2006-03-25T13:14:00.000+03:30</published><updated>2006-04-10T16:05:21.956+03:30</updated><title type='text'>استاد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;به برف نشسته است گیسوان آشفته اش ولبخند تلخ وگستاخش را انگار در گیومه گذاشته اند :چون متفاوت است ، متمایز است ، چیزی است  از جنس نفی ، نفی هرچیز............. وچشمهایش که داغ وبرنده ، زل می زند به من با تنی که لم داده به میز ،انگار حریف   می طلبد ،واگر لحظه ای نگاهش را ببازی ، سر به زیر اندازی ویا دست وپایت را گم کنی ، آنی پشتت را به خاک می مالد وآنقدرتو را روی خاک باقی می گذارد که یادت باشد : دفعه ی بعد جنگیدن را وبعد وقتی که رهایت می کند تا بلند شوی ، نیم نگاهی از سر دلجویی می اندازد وانگار می رود : "جنگ است این ، کودکم باور کن  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-114328149970924022?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/114328149970924022/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=114328149970924022&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114328149970924022'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114328149970924022'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/03/blog-post_25.html' title='استاد'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-114214903389652544</id><published>2006-03-12T10:07:00.000+03:30</published><updated>2006-03-12T11:07:13.943+03:30</updated><title type='text'>8مارس 1384</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;8مارس1384(يك شك بزرگ :يادم رفته كه ما سال 84 هستيم يا 85)اما الان از يكي پرسيدم.حل شد.)ادامه مي دهم:8مارس 84:اين روز، روز جشن زنان جهان است. روز مشتركيست بين همه ي زنان دنيا. اما اينجا، در ايران .اين روز تنها شادمانيي كوچك دارد :شادماني اينكه روزي هست كه بتواني دست در دست ديگري ،زنانگي عالم را فرياد كني .زنانگي نه از آن جهت كه زنم،بلكه از آن جهت كه بخش فراموش شده ي جهان را به يادش بياوري ،بخش حذف شده ي عالم ،همان كه در زيست جهان ناديده گرفته شده وكم كم مي رود كه به پايانش نزديك شود .شايد روزي در دنيا ديگر چيزي به نام زنانگي را به ياد نياوريم .چون الان  هم به قول جان استوارت ميل دقيقا نمي دانيم كه اين چيست .اين حذف بودن آنقدر قديمي است وآنقدر در ما ريشه دوانده كه الان ديگر خودمان هم نمي دانيم كه حقيقتا زنانگي چيست و وقتي كه از زنها سوال مي كني، آنهاهم نخواهند دانست .چون به آنها هم گفته شده كه زنانگي اين است .اما هيچكس نمي داند كه اين هويت از ياد رفته واين شناخت كاذب قالب گرفته ،اين بتوارگي اسطوره اي به قيمت حذف چه ابعادي از انسانيت بدست آمده است .ما چه چيزهايي را از ياد برده ايم تا امروز بتوانيم ادعاي هوشياري وعلم داشته باشيم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;احساس كسي را دارم كه زباني را مي داند كه در عالم منسوخ شده است .زباني كه ديگر هيچكس قادر به سخن گفتن به آن زبان نيست وحالا كم كم اين زبان به سمت اين مي رود كه محتوايش را گم كند چون عالم را برحسب آن نچيده اند .چون واقعيت براساس منطق ديگري چيده شده كه نمي تواند جوابگوي آن زبان باشد .فرمي شده اي بي محتوا ،قالبي كه درونمايه اش را به ياد نمي آورد .زباني كه واقعيتي را براي تجلي نمي يابد .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;8مارس 1384 فريادهاي احتضار اين فرم است ،زنانگيي كه سپيدپوش شعر مي خواند وصلح مي طلبد ،به زور باتوم له مي شود .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;نمي دانم خوشحال باشم يا غمگين :در اين زنانگي ،در اين جشن زنانگي ،هيچ فرم مسلطي ديده نمي شود ،هرچند بسياري در اعلام همبستگي ،روسري سپيد به سر داشتند اما همه ي رنگها وهمه ي طبقات بودند:از دختر چادربه سر مذهبي (كه وقتي مامورباتوم به دست مي خواست بزندش از او مي پرسيد:تو ديگه چرا ؟!)تادختر شل حجاب غيرمذهبي،از جوان تا پيرزن .از طبقه ي بالا تا طبقه ي پايين،از مرد تا زن. براي همين بود كه پليس نمي توانست اين توده ي بي شكل وناهمرنگ را شناسايي كند .چه كسي اين جمع را هدايت مي كرد ؟! -آن فرد مي توانست هركدام از آدمهايي باشد كه آنجا ايستاده بودند وهر رنگ روسري يا پوششي داشته باشد .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بي رنگيي يگانه ،با درخواستي مشترك :زن بودن آنچنان كه زن هستي ،نه آنچنان كه زن مي خواهندت.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-114214903389652544?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/114214903389652544/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=114214903389652544&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114214903389652544'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114214903389652544'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/03/8-1384.html' title='8مارس 1384'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-114162952917010276</id><published>2006-03-06T10:19:00.000+03:30</published><updated>2006-03-06T17:33:36.686+03:30</updated><title type='text'>شك</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;وقتي از صخره ها بالا مي روي وهر لحظه بيشتر از زمين امن دور مي شوي ،هر لحظه نگريستن به پايين، به بهاي افتادن است .هر لحظه نگريستن وهر لحظه فكر كردن ،از دست دادن يا شك كردن به سنگهايي است كه تنها انتخاب امكانپذير تو هستند .در فرايند رفتن مي تواني به همه چيز شك كني ،به سفتي يا نااستواري سنگهايي كه بهشان آويخته اي ،به مسيري كه انتخاب كرده اي وبه مجموعه ي انتخابهايي كه از بين گيره ها مي كني .اما به يك چيز نبايد شك كني ،يك شك ضد نفس وضد وجود، شك به رفتن است .اما...... حقيقتا شك وسوسه انگيزي است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بين صخره ها گير كرده ام وميل رفتنم تمام شده ....چه لذتي دارد رهايي تن به هيچ .چه كسي مي داند هنگامي كه خود را به دست هيچ مي سپارم به چه خواهم رسيد .خسته شدم از اين رفتن بي سرانجامي كه تنها به اين دليل است كه همگان مي روند آن هم با اين استدلال كه راه نرفته را بايد رفت ،بالاخره بايد رفت &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-114162952917010276?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/114162952917010276/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=114162952917010276&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114162952917010276'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114162952917010276'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/03/blog-post_06.html' title='شك'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-114121188090831419</id><published>2006-03-01T14:37:00.000+03:30</published><updated>2006-03-01T14:48:00.923+03:30</updated><title type='text'>شبهاي روشن</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;فيلم« شبهاي روشن» را مي ديدم حقيقتا لذت بردم به قول سميه :خداست .البت اگه همه ي فيلمها يه كم شعرهايشان را بيشتر كنند بهترتر مي شوند .حتما اين فيلم را ببينيد اگه نديديد پاي خودتان .اين شعر را در فيلم خيلي دوست داشتم :&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتي بيا  ، گفتي بمان، گفتي بخند، گفتي بمير .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آمدم، ماندم، خنديدم، مردم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-114121188090831419?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/114121188090831419/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=114121188090831419&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114121188090831419'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114121188090831419'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/03/blog-post.html' title='شبهاي روشن'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-114102427332988310</id><published>2006-02-27T09:59:00.000+03:30</published><updated>2006-02-27T10:41:13.383+03:30</updated><title type='text'>يك روايت</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;در ازدحام ايستگاه اتوبوس نشسته ام ،دختر هاي دبيرستاني با مانتوهاي خاك آلود ،قيافه هاي خسته وموهاي آشفته ،با شادي وهيجان با هم حرف مي زنند .دختري نسبتا چاق وبامزه با موهايي به شكل فكل از مقنعه بيرون آمده ،دوستش را مي كشد ومرتب به او اصرار مي كند كه :بيا برو ،به خدا گناه داره،نگاش كن منتظرته .ودختر ديگر كه قدي بلندتر ومانتويي خاكي تر به تن دارد ،پشتش را به دوستش مي كند ومي گويد: بره، گم بشه، تو هم اينقدر نگاهش نكن احمق،بهت مي گم نگاهش نكن ودوستش را به طرف خود مي كشد .دختر چاق گردن مي كشد وبه جايي دور نگاه مي كند كه به پسري با موهاي بالا زده  مي رسد كه بين در يك پژو ايستاده است .دختر با لبهايش هجي مي كند كه نمي آيد وپسر گردن كج مي كند وباز اصرار مي كند .دختر چاق بار ديگر دوستش را مي كشد واينبار خيلي جدي آنقدر كه به قيافه اش نمي آيد به دوستش مي گويد :بي شعور بيا برو ديگه .خيليه كه يك مرد غرورش را زير پا بگذارد و اينقدر اصرار كند .احمق معلومه كه خيلي مي خوادت،هيچ مردي اينكار را نمي كند (قيافه ي مادرها را به خود گرفته است )اشك توي چشمهاي دختر جمع شده ومي گويد: نمي خوام برم .مردتيكه ي عوضي، سرم داد زد .دوست ديگرش كه دختري عينكي ولاغر است مي گويد :مردها هميشه داد مي زنند اينكه طوري نيست .ودختربا حالت عصباني مي گويد : داد زد ،اصلا فرياد زد سرم وبد وبيراه گفت ،عوضي فكر مي كنه كيه ؟نمي دوني چقدر بهم برخورد ،جلوي يك عالمه جمعيت ،وسط خيابان سر من داد زد .دخترها ساكت مي شوند .دختر چاق در حاليكه گردن مي كشد مي گويد :ببين داره مي ره ....گناه داره ....من خيلي خوشم مي ياد مردها اينطوري غيرتي مي شند ....آخه بامزست...ونگاهش با لبخند ،ماشيني را كه دور مي شود دنبال مي كند .دختر عينكي با دختر چاق صحبت مي كند ومي گويد اينطوري كه نميشه وبعد زير لبي با هم صحبت مي كنند ودختر عينكي مي گويد :تا حالا شده يك پسر بزنه توي گوشت ودختر چاق با تعجب مي گويد :نه،مگه براي تو شده ...ودختر عينكي با چشمهاي غمگين زل مي زند به او و مي گويد :آره ،دوبار....&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;در حاشيه :&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-زني حدودا چهل ساله در حاليكه به دخترها نگاه مي كند لبش را گاز مي گيرد ونچ نچ مي كند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-سه چهار تا پسر دبيرستاني كنار دختر ها در ايستگاه نشسته اند وبه آنها پيشنهاد مي دهند ودر آخر هم يكي از آنها بادختر چاق  مي روند .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-پسري كه در كنار من نشسته مرتب پوزخند مي زند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;×××××××××××&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مجموعه اي از تعجبات :&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-خشونت عليه زنان بين دوست دختر-پسرها چقدر زياد است .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-دخترها چه خوب درباره ي اين خشونتها تحليل مي كنند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-چقدر اما ،هنوز دخترها نيازمند ياد گرفتن واقعيت هاي مربوط به اين رابطه ها هستند وآموزشهاي كهنه ، جوابگوي وضعيتهاي جديد نيست ومادرها وجامعه با لب گزيدن وپاك كردن صورت مسئله دخترها را در اين وضعيت دچار نااگاهي واشتباه مي كنند &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-ود رآخر هم واي، دخترهام دخترهاي قديم ....چه مي دونستند اين حرفها چيه...&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffff99;"&gt;-&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-114102427332988310?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/114102427332988310/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=114102427332988310&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114102427332988310'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114102427332988310'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/02/blog-post_27.html' title='يك روايت'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-114043134383536445</id><published>2006-02-20T13:55:00.000+03:30</published><updated>2006-02-20T13:59:04.090+03:30</updated><title type='text'>×</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اي كاش .....از آفتاب ،ياد مي گرفتند كه بي دريغ باشند..........&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-114043134383536445?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/114043134383536445/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=114043134383536445&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114043134383536445'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114043134383536445'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/02/blog-post_20.html' title='×'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-114033278756820626</id><published>2006-02-19T10:09:00.000+03:30</published><updated>2006-02-19T10:48:33.370+03:30</updated><title type='text'>بهشت!</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;همه ي آن چيزي كه مي خواهي اينجاست ،در كنار تو ونه جايي دورتر .كافيست دست دراز كني تا در دستانت قرار بگيرد .مي گويند بهشت اينطوريست .بهشت جاييست كه تو دراز كشيده اي و هر آنچه مي خواهي را در اختيارت قرار مي دهند ،كافيست فقط طلب كني كه مثلا سيب وبعد سيب در دستان تو كه نه در دهان تو باشد:.......چه جاي مزخرفي&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وحالا فكر مي كني كه همين دنيا مگر چيست ؟شايد اينجا هم بهشت است ؟مگر اينجا هم همين تراژدي كميك اتفاق نمي افتد : اينجا هم ،آنچه مي خواهي در كنار توست اما فرقش اينست كه تو به خودت زحمت مي دهي ،تلاش مي كني ،عرق مي ريزي وبه آن مي رسي و:.....خوب فقط همين بود! وتمام مي شود وبعد كسي مي آيد نشانت مي دهد كه نه ،اين نبود آن بود وتو دوباره همان مسير را تكرار مي كني وتكرار مي كني و وقتي در بستر مرگ افتاده اي ،باز مي گويي :خوب فقط ،همين! وتمام مي شود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;احتمالا تنها خوبي بهشت اين است كه حداقل به آدم مي فهماند كه :آره مسخره تر از آن است كه آنرا جدي بگيري وقسمت آدمي يك كمدي تلخ بيشتر نيست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما يك مسئله ي ديگر هم هست، دلم نمي آيد كه جريان را همين طوري تمام كنم:تنها نقطه هاي روشن، اينجا،شايد جايي بين آدمها باشد .آنجا كه مجموعه اي از كمديهاي تلخ را در كنار خودت احساس مي كني وهنوز آنقدر سادگي و كودكي داري كه ايمان داشته باشي .ايماني نه به آسمان ونه به پيچيدگيها وابهامات ،كه به چيزي صادقانه وقابل لمس :مثل سيبي كه به تو تعارف مي كنم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-114033278756820626?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/114033278756820626/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=114033278756820626&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114033278756820626'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/114033278756820626'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/02/blog-post_19.html' title='بهشت!'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-113981357156883885</id><published>2006-02-13T10:03:00.000+03:30</published><updated>2006-02-13T11:35:42.186+03:30</updated><title type='text'>خيانت زناشويي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;امروز صبح دست دوستان روزنامه ي ايران بود و بحث جالبي در گرفت با اين مضمون:خيانت زناشويي&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دكترمصطفي اقليما رئيس انجمن مددكاري ايران مدعي شده مرداني كه يك بار پس از ازدواج به زنانشان خيانت مي كنند آمارشان به 70 درصد رسيده وي تصريح كرد كه :اين درحالي است كه خيانت زنان تنها در مورد 2 درصد آنان رخ داده است .وي همچنين موضوع مردان خياباني را مورد توجه قرار داده وگفته است : به ازاي يك زن خياباني 500 مرد خياباني وجود دارد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*******&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اين خبر از اين جهت جالب بود كه هيچكس تابحال درباره ي مردان خياباني حرفي نمي زد .انگار كه زن خياباني در خلا هم وجود دارد وديگر اينكه هنوز باورم نمي شد كه  اوضاع زندگي زناشويي تا اين حد افتضاح باشد ومردان تا اين حد .... بگذريم.بيشتر بايد به آناني خنديد كه هنوز زندگي خانوادگي را اوج عفت وپاكدامني يك جامعه مي ببينند وهيچكس به فكر آسيب زدايي از اين خانواده نيست خانواده اي كه به قول گيدنز خطرناكترين مكان و بي امنترين فضاي موجود در جامعه ي مدرن است &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-113981357156883885?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/113981357156883885/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=113981357156883885&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113981357156883885'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113981357156883885'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/02/blog-post_13.html' title='خيانت زناشويي'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-113930773699740078</id><published>2006-02-07T13:18:00.000+03:30</published><updated>2006-02-07T13:52:17.043+03:30</updated><title type='text'>ايدئال گرايي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;فرق است ميان ايدئال گرايي ايدئاليستي وايدئال گرايي واقع گرا.شايد ايدئال گرايي واقع گرا به نظر درستتر برسد :اين مدل شبيه آدمي است كه ايدئالي فكر مي كند اما واقعي زندگي مي كند وبه واقعيتهاي موجود، نظر دارد .ايدئال گرايي ايدئاليستي  درعوض،بيانگر آدمي است كه هم ايدئالي فكر مي كند وهم ايدئال گرايانه زندگي مي كند وبرايش مهم نيست كه واقعيت موجود چه مي گويد وچه امكاناتي را درمقابلش قرار مي دهد.اين مدل كمي شبيه عمل دن كيشوت وار است :بي توجهي نسبت به دنياي موجود وعمل كردن تنها بر اساس ارزشها واهداف دروني، شايد ناشي از خودخواهي واز طرف ديگر جهل نسبت به امكانات باشد. اما از جانب ديگر ايدئال گرايي واقع گرايانه يعني ارزشها واخلاقيات واميدهاي انسانيي در ذهن فرد وجود دارد اما در عمل ،فرد خود را ناتوان ازپياده كردن آن ارزشها مي داند بنابراين ساحت دروني خود را از ساحت اجتماعي خود جدا مي كند :درخودكشيده وخودبسنده،به تنهايي وجزيره اي به انديشيدن وزندگي كردن ،مي پردازد ولي در عمل بيروني، واقعگراست ومتوجه امكانات موجود زندگيست .در نتيجه در بيرون سرد وخشك وديپلماتيك عمل مي  كند وبا عالم مبادلات خو مي كند . اين مدل هم مشكلي دارد :دروغگوست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما هيچكدام از اين دو مدل در نهايت مطلقيت خود عمل نمي كنند .ايدئال گرايان در جايي بين اين دو در حركتند :نه دن كيشوت كامل مي شوند ونه تا آن حد دروغگو ودو چهره .در نتيجه نه صداقت كامل ،ممكن است ونه دروغگويي كامل .يعني رسيدن به فهم رنگ خاكستري  :درجه ي تيرگي آنرا ،تواناييهاي شخصي وامكانات محيطي تعيين مي كند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;كرگدن يونسكو نماد ايدئاليستي است كه به سرعت به سمت ديوارها مي رود وبه تنهايي اما با اطمينان از امكاناتش وتواناييهايش بر موانع مي كوبد   &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;             &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-113930773699740078?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/113930773699740078/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=113930773699740078&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113930773699740078'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113930773699740078'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/02/blog-post_07.html' title='ايدئال گرايي'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-113922279756223009</id><published>2006-02-06T14:11:00.000+03:30</published><updated>2006-02-06T14:16:37.563+03:30</updated><title type='text'>آينه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;رنگ نداري آينه ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گم مي كنم چشمهايم را در باور تو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تا موجهاي تنت را صاف كني، شكلكهايم را چاره اي نيست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو تكثير مي شوي در نگاه من &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ومن تا ابديت تو بي رنگ  شوم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-113922279756223009?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/113922279756223009/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=113922279756223009&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113922279756223009'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113922279756223009'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/02/blog-post_113922279756223009.html' title='آينه'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-113904278332232255</id><published>2006-02-04T11:45:00.000+03:30</published><updated>2006-02-04T12:16:23.333+03:30</updated><title type='text'>پرسه زني زنانه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;ميان جمعيت پاساژگرد راه مي افتم ،تنه مي خورم واشتياق آدمها را براي ديدن تماشا مي كنم :ديدن چيزهايي كه الزاما نمي خواهند بخرند .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اغلب پرسه زنها ،زن هستند .اما نه زنان تنها ،غالبا كولوني وارند ،گروهي از زنان وگاهي با يك مرد .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;هيچ زني ،تنها پرسه نمي زند ،پرسه زدني يله و رها ،درحاليكه تعداد مردان پرسه زن تنها زياد است .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;پرسه زني زنانه، كار سختيست ،به قيمت متلكها ونگاههاي جستجوگر وبرچسبها تمام مي شود . براي همين ، وقتي يك زن تنها هستي ومي خواهي ببيني وقدم بزني ، بيشتر ازآنكه بتواني ببيني ، ديده         مي شوي.«زن اگر بخواهد ببيند بايستي نهايتا به مرد تبديل شود ،زنان ديده مي شوند  وچون ديده       مي شوند هيچ وقت نمي توانند ببينند.»چون نهايتا سوژه شدن در فضايي مردانه صورت مي گيرد ودر فضايي كه سوژه ، مردانه است ، زن بودن يعني ابژه شدن.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اين است كه حتي وقتي كه فكر مي كني درحال تماشايي ،بيشتر در حال تماشا شدني تا تماشا كردن واين مسئله ،فرايند تماشا را تخريب مي كند وتو را در جهت قالبهاي تماشاكنندگان تنظيم مي كند وهمين شايد بهترين دليل اين باشد كه زنان پرسه زن ،بهترين آرايش وتيپ ولباس را براي قدم زدنهايشان انتخاب مي كنند زيرا به خوبي مي دانند كه در حال تماشا شدنندوحتي بدون آن تيپ هم باز ابژه ي تماشاكنندگانند ،منتها در جهت عدم تاييد گرفتن .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;پرسه زني تنها، با آن حسي كه  يلگي وبي خيالي يك پرسه زن در خود دارد ،فقط در موقعيت سوژگي ممكن است ،همين حس است كه آرزوي دختري با كفشهاي كتاني است وقتي كه مي گويد دوست دارد روي جدولهاي يك خيابان از اول تا آخر راه برود : راه رفتن ونيفتادن از روي جدولها ،تنها زماني ممكن است كه نگاهها وتماشاها تو را تعقيب نكند يا توبتواني در مقابل آن پايداري كني. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;پوشيدن لباس مردانه هم  تجربه اي است كه زنان را در موضع سوژگي قرار مي دهد . برخي از دختران با گذاشتن كلاه وپوشيدن لباس مردانه ،براي آني ،لذت سوژگي را لمس مي كنند وجالب اينجاست كه حتي به دخترهاي ديگر (در مقام ابژه ) متلك مي گويند ولذت كنش سوژه وسلطه ي سوژه وار را تجربه مي كنند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;راه حل اما : باز هم پرسه زدن است ،پرسه زدني نه در قالب مردانه ونه در قالب ابژگي زنانه ،ودرعين حال هم اين وهم آن .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-113904278332232255?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/113904278332232255/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=113904278332232255&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113904278332232255'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113904278332232255'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/02/blog-post.html' title='پرسه زني زنانه'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-113869536318126154</id><published>2006-01-31T11:31:00.000+03:30</published><updated>2006-01-31T11:46:03.190+03:30</updated><title type='text'>×</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt; به دنبال ناكجاآباد نيستم به دنبال ناممكنم .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;××××&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ا-فيلسوفي كه نامش را فراموش كردم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-113869536318126154?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/113869536318126154/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=113869536318126154&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113869536318126154'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113869536318126154'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/01/blog-post_113869536318126154.html' title='×'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-113869221031142668</id><published>2006-01-31T10:17:00.000+03:30</published><updated>2006-01-31T10:53:30.323+03:30</updated><title type='text'>من وتو</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;«فلسفه با« ما هستيم » آغاز مي شود ،نه با «من مي انديشم »،با آگاهي التفاتي نه با خود آگاهي ،با بين الانفسي بودن نه با انفسي بودن .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;من فقط وقتي ،به معناي كامل واژه من مي شوم كه با تويي مواجه شوم .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;من محبوس وبي روزن نتيجه ي بي اعتنايي به درخواست مشاركتي است كه اشخاص ديگر دارند .»1&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;من آغاز مي شوم تا امتداد تو .....&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;من ايستاده است با خطوطي كه وجودش را ترسيم مي كند و مي پرسد چه كسي مرا مي خواند ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;من به ميزاني كه تو هستي من مي شوم .وبدون تو ،اويي مخاطب خويشم .اويي كه من مي ناممش :دوپاره وبيگانه از خود .بخشي به دنبال بخشي ديگر .و بشر همواره به دنبال توست ،آنگاه كه تو را نمي يابد يا اعتماد به نفس گشودگي وازخود گذشتگي در برابر ديگري را ندارد ،در درون خود من -تويي را برپا مي كند :بسته ومنزوي در برابر عالم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;«ارتباطات من -تويي از بحث و جدل به گفتگو و از گپ زدن و وراجي به مشاركت در افكار وعواطف مي رسند .وقتي كه شخص ديگر، براي من ،يك تو مي شود ،ارتباط برقرار شده ،غايت في نفسه مي گردد وچيزي جز عشق ومشاركت در كار نيست تا ارتباط صرفا وسيله اي  براي حصول به آن باشد.»2&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;درمقابل رابطه ي من ـاويي است ،رابطه اي كه مبتني بر مني است استوار بر خود كه در مقابل دنيايي بيگانه قرار دارد .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;«من با او چنان مواجه مي شوم كه گويي يك شي ءاست .در ارتباط من - اويي  طرفين از تبادلي عميق  محروم مي مانند وبه معناي كامل واژه ي «با»بايكديگر نيستند .بلكه دو موجود جدا مانده اند كه از سر تصادف يا به حكم اهدافي از پيش انديشيده با هم تماس يافته اند .»3&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;من -اويي به دنبال تسلط است ومن -تويي به دنبال همدلي وتخاطب .تنها از گفتمان من -اويي است كه مي توان بر جهان مسلط شد ،قدرتمند شد ورياست كرد .زيرا تنها در درون چنين سيستمي است كه من خود كفا ،بريده از همه ي توهايي كه چهره شان مرا نشانه رفته است و مي خواهد چهره ي مرا به درون بكشد ،خود بسنده وبسته ،ديگري را چهره مي كنم ،     چهره اي كه او ناميده مي شود .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;شايد بتوان گفت كه حتي هيتلرها ،چنگيزها ،استالينها ،ناپلئونها و...تنها از درون چنين رابطه اي بيرون مي آيند :&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;توده اويي است كه به چهره اي يكدست در مقابل من ايساده است ،تا من به تحميل قدرتم نائل شوم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;××××××&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;1-2-3:«گابريل مارسل »:سن كين ،ترجمه مصطفي ملكيان &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-113869221031142668?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/113869221031142668/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=113869221031142668&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113869221031142668'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113869221031142668'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/01/blog-post_31.html' title='من وتو'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-113817449114958999</id><published>2006-01-25T10:23:00.000+03:30</published><updated>2006-01-25T11:04:56.953+03:30</updated><title type='text'>زن وديوانگي وهرچيز</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;نمي دانم چه ربطي است بين زن وديوانگي وهنر وهر چيز بي ربط .شايد ربط اينها اين است كه زن خودش هم چيز بي ربطي است. بي ربط به همه ي چيزهايي كه ظاهرا در اين زندگي به هم مربوطند وربطهاي اصلي دنيا را مي سازند .چيزي در حاشيه ي هر قاعده اي كه دنيا را با مرزهاي به ظاهر منطقيش تعريف مي كند .اينجاست كه هرجايي كه رابطه ي زندگي با قاعده ها ،بي ربط مي شود يادمان به ديوانگي  و زن وهر چيز بي ربط مي افتد.هر «نه ايني » به يك آن تبديل مي شود كه قاعده ها را به هم مي ريزد وربطها را بي ربط .وبراي اينكه اين «نه اينها »باعث درهم ريختگي دنياي خوبمان نشود وذهن ما را خسته نكند وتملكمان بر دنيا را مورد ترديد قرار ندهد بايد بي ربطيها را كم كرد .زنها وديوانگيها وهنر وهر آنچه برخلاف ذهن قاعده مند ما حركت مي كنند بايد به قاعده درآيند وتعريف شوند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اين است كه زن در دنياي چهارچوب دار مردانه وعقلاني بدون تعريف نمي ماند واينجا حتي مرد هم تا آنجايي كه مرد نيست يعني طبق قاعده نيست مورد ترديد است .هرچيزي كه اين منطق ايدئولوژيك را مورد هتك حرمت قرار دهد بايد يا به قاعده درآيد يا حذف شود .اين منشا همان ترسي است كه زنان ومردان هميشه از ديوانگي دارند وبويژه زنان را بيشتر تهديد مي كند چون زنان بالقوه در معرض ديوانگي هستند ومرتب بايد از خود رفع اتهام كنند .بيهوده نيست اين حديث اسلامي كه اينقدرمورد توجه است وتكرار مي شود كه عقل زن نصف مرد است .يك نصفه عقل يعني مرز جنون . وهر لحظه كه زن كاري برخلاف ويا متفاوت از انتظار قالب عقلاني مردانه انجام دهد در معرض اين نگاه است كه :اي نصفه عقلي كه مي روي به جنون نزديك شوي ،مراقب باش.....&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-113817449114958999?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/113817449114958999/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=113817449114958999&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113817449114958999'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113817449114958999'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/01/blog-post_25.html' title='زن وديوانگي وهرچيز'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-113784097816625219</id><published>2006-01-21T14:16:00.000+03:30</published><updated>2006-01-21T14:26:18.340+03:30</updated><title type='text'>*</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;هيچ خنده اي براي خنديدن نيست &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هيچ گريه اي براي گريستن &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هيچكس آيا روزي به خنده اي محض يا اشكي خالص رسيده است &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وهيچ لحظه اي براي دم زندگي كرده است &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ما همواره به علتها آويخته ايم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;علتهايي كه بودن ما را انكار مي كنند &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و براي بودن ،هيچ علتي كافي نيست &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شايد، هستيم، چون به بودن ايمان داريم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-113784097816625219?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/113784097816625219/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=113784097816625219&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113784097816625219'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113784097816625219'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/01/blog-post_21.html' title='*'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-113739581171716292</id><published>2006-01-16T09:56:00.000+03:30</published><updated>2006-01-17T13:46:53.043+03:30</updated><title type='text'>زبان وجنسيت</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;يك كم درس خواندن هم خالي از لطف نيست .گاهي آدم را به حرفهاي جدي مي كشد. ومثلا مرا مجبور مي كند كه تفاوتهاي بين زبان زنانه ومردانه را بفهمم و در سطح زندگي روزمره به آن دقيق شوم .هرچند كه به نظر من اين تفاوتها طيفي است وافراد در نهايت اين طيفها قرار ندارند .اما براي رسيدن به زباني دو جنسيتي ،دانستن اين تفاوتها بد نيست .&lt;br /&gt;فرضيه ي دورفي مي گويد :زباني كه ما ياد مي گيريم بر شيوه ي تفكر ما اثر مي گذارد بنابراين براي فهم تفاوتهاي موجود بين زن ومرد وفهم تبعيضهاي بين اين دو در سطح واقعي ناگزير از فهم اين تفاوتها ييم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;×××&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تفاوتهاي زباني زنان ومردان :&lt;br /&gt;1-پرسشهاي تاييدي :زنان نسبت به مردان خيلي بيشتر از پرسشهاي تاييدي استفاده مي كنند .مثل :اين طور نيست ؟&lt;br /&gt;2-عدم قطعيت:استفاده از پرسشهاي تاييدي ،استفاده از تكذيب ها (ممكن است اشتباه كرده باشم اما ..)،طفره رفتن ها (كمابيش ،اي )زنان در مقايسه با مردان احتمالا از اين عناصر بيشتر استفاده مي كنند كه به غير از ،محتاطانه تر كردن مكالمه، ارتباط را براي پاسخگويي ديگران باز مي گذارد .&lt;br /&gt;3- آهنگ كلام زنان با مردان متفاوت است وزنان بيشتر از آهنگ كلام تعجب وسرخوشي ونزاكت استفاده مي كنند.به علاوه مردان فقط سه سطح مختلف از زير وبمي در آهنگ كلام خود دارند در حاليكه زنان چهار سطح دارند .&lt;br /&gt;4-درستي زبان :گفتار زنان بيشتر به گفتار هنجارين نزديك است در حالي كه گفتار مردان بيشتر شامل صور خرده فرهنگي است .&lt;br /&gt;5-قطع كردن كلام:مردان به گونه ي قابل ملاحظه اي صحبت زنان را بيشتر قطع مي كنند وزنان صحبت مردان را كمتر قطع مي كنند (قطع صحبت ها نشانه ي اعمال قدرت وسلطه است )مردان صحبت مردان را با اظهار نظرهاي حمايت كننده قطع مي كنند در حاليكه آنها صحبت زنان را با نكات خنثي يا مخالفت آميز قطع مي كنند .&lt;br /&gt;6-كل زمان صحبت كردن مردان از زنان بيشتر است هرچند اين كليشه وجود دارد كه زنان بيشتر از مردان حرف مي زنند .&lt;br /&gt;7-مردان بيشتر از زنان از افعال مخالفت آميز استفاده مي كنند درحاليكه زنان از واژه هاي تاييد اميز مثل آهان بيشتر استفاده مي كنند .&lt;br /&gt;8-هدف زنان در گفتار بيشتر برقراري روابط است درحاليكه هدف مردان اعمال كنترل ،حفظ استقلال وافزايش اعتباراست&lt;br /&gt;9-زنان به يكسان سازي تجارب ،نشان دادن حمايت (من هم همين احساس را دارم )توجه دارند ومردان به نشان دادن دانش يا مهارت ،اجتناب از افشاي اطلاعات شخصي كه حاكي از اين است كه فرد آسيب پذيراست .&lt;br /&gt;10-جملات زنان در جهت تداوم محاوره است (امروز را چطور گذرانديد ؟)وجملات مردان در جهت برتري در مكالمه (قطع كلام ،مدت زمان بيشتري حرف زدن)&lt;br /&gt;11-زنان به پاسخدهي با تفاهم گرايش دارند (تكان دادن سر در پاسخ )ومردان پاسخدهي كوتاه (آهان )&lt;br /&gt;12-زنان به دنبال شيوه ي فردي ،عيني وملموس بيان هستند ومردان شيوه ي انتزاعي تر را انتخاب مي كنند.&lt;br /&gt;13-كلام زنان محتاطانه وبا ترديد است وكلام مردان محكم ،قطعي ،آمرانه.&lt;br /&gt;(روانشناسي زنان:جانت شيبلي هايد) &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-113739581171716292?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/113739581171716292/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=113739581171716292&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113739581171716292'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113739581171716292'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/01/blog-post_16.html' title='زبان وجنسيت'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-113678925417192349</id><published>2006-01-09T09:47:00.000+03:30</published><updated>2006-01-09T10:17:34.183+03:30</updated><title type='text'>ديوانه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;مقنعه اش بابندهاي آويزان جلوتر از صورتش كشيده شده ،صورتش را نمي بينم اما از صدايش حدس مي زنم ميانسال است. به من وسمانه وسميه اشاره مي كند كه بلند شويد من بنشينم ،زود باشيد بلند شويد من بنشينم ،من قبلا در صف ايستاده بودم يكي از شما حتما جاي مرا گرفته (اتوبوس شلوغ است وهمه كيپ تا كيپ ايستاده اند )دست سمانه را مي كشد من بلند       مي شوم ،وجاي من مي نشيند و زير لب باز حرفهايش را تكرار مي كند همه با تعجب نگاهش مي كنند ودر گوشي درباره اش صحبت مي كنند چيزي  نمي گذرد كه صداهاي خنده اي از دور وبرش شنيده مي شود.زن از خانمي در كنارش مي پرسد: توشوهر داري ؟چطوري مردها باآن سبيلهايشان زنها را مي بوسند ؟وهمه دوباره مي خندند،مي گويند ديوانه است  .بقيه ي حرفهايش را نمي شنوم اما هربار صداي انفجار خنده در كنارش اتوبوس را پر مي كند وبعد حرفهايش دهان به دهان تا آخر اتوبوس تكرار مي شود. زنها از او سؤال مي كنند وبعد همگي مي خندند. از پشت سر حرفهاي ديگري به گوش مي رسد .خانمي كه روسري آبي به سر دارد و به سختي به ميله ي اتوبوس آويزان شده مي گويد :فكر كنم مرد باشد چون مقنعه اش را جلو كشيده است .روبروي من دو تا خانم، نظر ديگري دارند وبا يقين مي گويند كه طرف مرد است وآمده در قسمت خانمها تا اذيت كند !&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;از عقب اتوبوس با هيجان چندين نفر از اين صحبت مي كنند كه بايد پياده اش كنيد ،بيرونش كنيد، طرف مرد است ،دستكشهاي سياه دستش كرده وتازه چاقو هم دارد. عده اي ديگر مي گويند كه  بيرونش كنيد ،آمده است در قسمت خانمها ،چاقو دستش است وخانمها را تهديد مي كند .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;زمزمه ها همچنان باقيست اما خوشبختانه به آخر خط رسيده ايم وهمه پياده مي شوند وزن در بين پياده شوندگان گم       مي شود &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;                                                                             ×××××××××&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;مرز عقل وجنون كجاست ؟وآيا ممكن نيست هنگامي كه در خيابان راه مي رويم فريادهايي را بشنويم كه ما را نشانه        رفته اند:ديوانه: بيرونش كنيد  .دستگيرش كنيد . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-113678925417192349?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/113678925417192349/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=113678925417192349&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113678925417192349'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113678925417192349'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/01/blog-post_09.html' title='ديوانه'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-113671777883834326</id><published>2006-01-08T13:50:00.000+03:30</published><updated>2006-01-08T14:26:19.026+03:30</updated><title type='text'>خرمالو</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;بودن خرمالوي گسي است كه بايد به آن گاز بزنيم .چون انگارچاره اي جز بودن وجود ندارد. البته نبودن هم هست اما انتخاب نبودن مثل انتخاب نخوردن خرمالوي گس  است ، درحاليكه من خرمالو را دوست دارم .اما نمي دانم چرا بين خرمالوها ،گس ترين را انتخاب مي كنم :شايد چون مي خواهم به خودم اثبات كنم كه مزه ي خرمالو ،گس است :دهانم به هم مي چسبد وروي سطح زبانم ،خشكي درهم كشيده اي را احساس مي كنم ،مي خواهم بالا بياورم ؟نه نمي خواهم .هنوز هم خرمالو را دوست دارم ،رنگ نارنجي تيره اش را وآن شكل مطمئن به خودش را باآن كلاه آراسته اش كه سبز وخشك وآهار زده روي سرش ايستاده ودر پاييز وقتي همه ي برگهاي درخت مي ريزد با پررويي وپرافادگيش هنوز به شاخه ي يخ زده ي درخت چسبيده واين حقيقت كه در يخچال تنها ميوه اي كه الان مي توانم بخورم خرمالو است ،برايم چاره اي نمي گذارد جز اينكه به آن گاز بزنم .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;                                                                                         ×××××××××&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اما يك مسئله ي ديگر هم هست وآن هم كليشه ي خرمالوست.چرا هروقت مي گويند گس يا مي خواهند حس گس بودن را توضيح بدهند ياد خرمالو مي افتند آيا هيچ     مزه ي گس ديگري وجود ندارد ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;من علي الحساب چند تا مزه ي گس ديگر هم براي پربار شدن ادبيات كشور پيشنهاد مي كنم :&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;طعم مورچه ي سياه (ترش گس)،مزه ي چرم (تلخ گس )،مزه ي گل خرزهره (نمي دانم چي  اما ،گس )،ديگر چيزي به ذهنم نمي رسد !&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اما مي خواهم به اين نقطه برسم كه چرا خرمالو كه شيرين گس است انتخاب مي شود ؟فكركنم چون ما زيركانه دلمان نمي آيد از طعم شيرين گس دست برداريم وخودمان را يكسره به طعم گس واگذار كنيم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-113671777883834326?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/113671777883834326/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=113671777883834326&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113671777883834326'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113671777883834326'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/01/blog-post_08.html' title='خرمالو'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-113609702600507400</id><published>2006-01-01T09:34:00.000+03:30</published><updated>2006-01-01T10:00:27.060+03:30</updated><title type='text'>بازی</title><content type='html'>بازی است زندگی!کافیست کودکانه دل به شوخی بازی دهی ،بازی تو را جذب خود می کند. به هدف فکر نکن ،به راه نیز ننگر ،در لحظه زندگی کن .بگذار بازی تو را مسحور خود کند .نیندیش ،مگر به خلق موقعیتهای تازه برای بازی...&lt;br /&gt;بازیها چند دسته اند :&lt;br /&gt;بازیهایی که یک نفره انجام می شوند وبه چیزی یا کسی جز خودت نیاز نداری .مثل:لی لی :می توانی تا ابد با خود شاد باشی وبا کودک درونت بخندی. هیچ قائده ای برای بازی نیست مگر آنکه تو انرا بخواهی ...&lt;br /&gt;بازیهای گروهی که همیشه دوتایی اند و من-تویی .حتی آن زمان که ما وآنهایی است با اندیشه ی من-تویی کدگذاری می شود.من وتو مسحور بازی می شوند وبازی تا ابد ادامه دارد ،لذت بازی در نفس بازی کردن  وبا دیگری بودن است .برنده ای وجود ندارد ،من وتو در بازی جذب می شود نه با &lt;br /&gt;اندیشه ی هدفی خاص زیرا هدف از درون بازی زاییده می شود وهیچ قالبی نمی تواند لذت بازی را محدود کند :قالبها در لحظه وبا توافق من-تویی ایجاد می شود .پایان بازی را غروب خورشید یا صدای مامان معلوم می کند .&lt;br /&gt;بازیهایی هم هستند که از منطق من-اویی برخورداند با اصول وقالب از پیش مشخصی عمل می کنند و غالبا مال آدم بزرگها هستند -چون این بچه ها هستند که حتی بازیهای قالب دار را از قالب خارج می کنند وهرچه به آنها توضیح دهی که قائده این است ،بدتر بازی می کنند - او درمقابل من است  وهر حرکت من ،انتظار حرکتی از جانب اوست .من باید دقت کند چون او در تقابل من ،مرا چون آنی دیگر در انتظارست ومن نباید به او امتیاز بدهد .اینجا یک نفرست که می برد ویک نفر که می بازد .باختنی به معنای کامل .هیچ راهی برای ماندن باقی نمی ماند مگر آنکه قواعد بازی را خوب بلد باشی....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-113609702600507400?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/113609702600507400/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=113609702600507400&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113609702600507400'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113609702600507400'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2006/01/blog-post.html' title='بازی'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-113553229354741021</id><published>2005-12-25T20:16:00.000+03:30</published><updated>2005-12-25T21:08:13.556+03:30</updated><title type='text'>مثله شدن اندیشه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;من از خواندن خسته شده ام .از خواندن هر آنچه فهمیدنش مستلزم فهم چیزهایی است که در زندگی من نیست .ما متنها را می خوانیم وکتابها را وتئوریها را وبه ازای کتابهایی که در زندگیمان خوانده ایم به تئوریهای مختلف دل می بندیم .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;با اطلاعاتی ناقص ودست وپا شکسته  ازاندیشه ی غرب ، خارج از فضای زندگی آنها از تئوریهایی سخن می گوییم ونسبت به آدمهایی احساس ارادت می کنیم که تجربه ی زندگیشان تا تجربه ی زندگی ما فرسنگها دور است .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;گاهی احساس می کنم که در یک فضای تجریدی -تخیلی مه گونه درحال نفس کشیدنم و وقتی بیرون می آیم بین آدمهایی که یک دانه از کتابهای را هم که تو خوانده ای نخوانده اند احساس می کنم که واقعیت زندگی از جنس دیگریست وانگار ما با کتا بهایمان می خواهیم این واقعیت را نادیده بگیریم .ما مرتب کتابهای تازه به بازار آمده را می خوانیم ، تئوریهای جدید را،اسمهای تازه را وروشنفکرانی که هنوز نمی دانیم قرار است به چه کارمان بیایند .اما در این میان واقعیت زندگی روزانه واجتماعی ماچه می شود .(این که می گویم واقعیت روزانه منظورم حتی واقعیت روزانه ای که جدیدا درمحافل روشنفکری گفته می شود هم نیست زیرا این واقعیت هم با توجه به واقعیت زندگی روزانه من ایرانی  نوشته نشده وهنوز نیاز به خودی تر شدن دارد .)&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;یک اندیشه در فضای مکانی -زمانی خود قابل فهم است ، با مجموعه ی ساختار زبانی واسطوره ای -تاریخی که سازنده ی آن اندیشه است ودرخارج از آن بستر ،عضو مثله شده ای است که تنها می تواند نشانه ای از چیزی باشد که در واقعیت یک جامعه وجود دارد و کار یک جهان سومی  تنها حدس زدن آن چیز است .واین از اندیشه ی غرب برای ما یک مثل افلاطونی می سازد که تنها سایه هایی از واقعیت را به ما نشان می دهد .همین فهم مثله شده است که مثلا باعث می شود هایدگر از جانب ذهن ایرانی فهم شود و در قالب منطق ذهن ایرانی رنگ عرفانی بگیرد .یا میشل فوکو در فضای گفتمانی سنتی- اشراقی-جهان سومی ما محبوب قلبها شود چون به فضای غیر عقلانیی که اتفاقا ما الان در آن به سر می بریم صحه می گذارد وکار ما را در رابطه با بی منطقی ها ،خرافات وناخودآکاه واسطوره های زندگیمان راحت کند .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اینجاست که وقتی کتابی برمی داریم ولذتی را از آن حس می کنیم ، درناخودآگاه  ذهنمان ساختاری را خواهیم یافت که آن لذت را برایمان فراهم می کند .چهفهم ما از حقیقت روبروی ما آکنده از پیش فرضها ، ناخود اگاهها ومنطق وساختار زبانی ماست ودرمجموع ما قادر به فهم یک کتاب تنها در گستره ی تجربه ی زیسته ی خویشیم .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بنابراین اگر یک انسان اروپایی باید تلاش کند که واقعیت اندیشه ی مارکس رابفهمد، من برای فهم اندیشه ی مارکس باید به فهم اندیشه ی یک انسان اروپایی هم برسم .یعنی باید بفهمم که آیا آن چه من از مارکس فهمیدم همان چیزی است که یک انسان اروپایی ممکن است از مارکس بفهمد(با توجه به تجربه ی اجتماعی خاص آن جامعه) وبعد به این بیندیشم که آیا مارکس همین حرفی را زده است که من فهمیده ام...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اینجاست که چون ما قادر نیستیم از تجربه ی زیسته ی خویش خارج شویم ، مارکس ایرانی ،هایدگر ایرانی ، فوکوی ایرانی ، فمنیست ایرانی و...تولید می کنیم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;فکر می کنم در نهایت مشکل اینجاست که ما می خواهیم از درو ن تجربه ی زیسته ی دیگری ، تجربه  زیسته ی خود را پیدا کنیم. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ونه به فهم تجربه ی غربی می رسیم ونه به فهم خودمان .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-113553229354741021?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/113553229354741021/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=113553229354741021&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113553229354741021'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113553229354741021'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2005/12/blog-post_113553229354741021.html' title='مثله شدن اندیشه'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-113548729808204099</id><published>2005-12-25T07:52:00.000+03:30</published><updated>2005-12-25T08:38:21.060+03:30</updated><title type='text'>سبکی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;سبکی قانون ماست .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;سبکی را نه در گفتار خود دوست دارید ، نه در خونتان ، ونه در هیچ چیز .با ابروان در هم کشیده آن را از همه جا می رانید ، همچنان که گاوی با دم خود مگس مزاحمی را دور می سازد .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;می گویید به امور جدی بازگردیم ، به اموری بازگردیم که برای جدی بودن ناچار باید رنگ وبویی از سختگیری داشته باشند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;برای حقیقت به دنبال اخلاق می روید ، برای عشق به دنبال عقل، برای آواز به دنبال قفس. برای هر چیز در پی سنگینی لازم هستید ، در پی سایه ی کافی.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;سنگینی همان سقف بالای سر شماست ، سنگینی همان صندلی زیر پای شماست.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ما زمان صرف کرده ایم ، زمان درازی صرف کرده ایم تا  به بیشترین سبکی رسیده ایم .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;گهواره ها به ما آموخته اند - تنفسی چندان ناچیز ،طراوتی چندان زیاد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;گورها به ما آموخته اند - اینهمه مرمر بر روی آنهمه تهی .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;سبکی خدای ماست .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ما اینجاییم وخدای ما آنجا .هرکدام امید آن داریم که آن دیگری پا پیش بگذارد وهیچ کدام از جایمان تکان نمی خوریم . ما خدایمان را     می نگریم ، او مارا ، هر کدام برزخی را اندازه می گیریم که ما را از هم جدا می سازد -برزخی چندان کوچک که کودکی به یک خیز آن  را پشت سر می گذارد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;سبکی روح ماست .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;زنی که او را سبک می انگارید ، انگار سنگی به سویش پرتاب می کنید.   نزد ما چنین زنی از منزلت ملکه ها برخوردار است -ملکه هایی که تنها مطیع خدای خندانی هستند که در روح بی پیرایه شان منزل دارد .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;سبکی مکتب ماست .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;کودکان ما راهبران مایند. طی روز با گامهایی سبک پیشاپیش ما قدم برمی دارند ودیدنشان شگفت انگیز است : رقص کودک، خورشید پدر است.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;سبکی رویای ماست .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اندیشمندان ما به بندبازان می مانند. با سبکبالی پرندگان بر روی اندیشه ها می نشینند. وقتی حقیقتی را می یابند از خنده بی تاب        می شوند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;زیرا نزد ما هیچ چیز عمیفی نیست که مانند هوا نباشد، هیچ چیز درستی نیست که مانند باد نباشد-سبک، سبک، سبک.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;                                                                                                                                «کریستین بوبن، رفیق اعلی» &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-113548729808204099?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/113548729808204099/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=113548729808204099&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113548729808204099'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113548729808204099'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2005/12/blog-post_25.html' title='سبکی'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-113543583587461378</id><published>2005-12-24T17:42:00.000+03:30</published><updated>2005-12-24T18:34:10.826+03:30</updated><title type='text'>چرا چخوف؟</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/2826/1986/1600/chekhov14.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/2826/1986/320/chekhov14.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;چرا چخوف؟ نمی دانم .شاید به خاطر زندگیش که ظاهرا اینقدر به بدبختی نزدیک است : بچه ی یک سرف تازه آزاد شده بودن، کودکی سخت، فقردائمی و در نهایت سل که قرار است در دهه ی پنجم زندگیش او را بکشد واو که تلاشی برای نجات خودش ندارد (با اینکه پزشک است ) وحتی شاید بتوان گفت که زندگیش هم مثل نمایشنامه هایش تراژدی /کمدی وبی معناست.گرچه در نهایت با گونه ای امید به استقبال آینده می رود&lt;br /&gt;داستانهایش در نهایت ایجاز وسادگیست و درون خود چیزی مثل روزمرگی را حمل می کند ، سادگی تلخ ومسخره ی زندگی روزانه .آنقدر ساده که هیچ اوج وفرودی ندارد. شخصیت اصلی قویی ندارد وستاره یا سوپرمنی حتی در ابعاد کوچک هم نمی پرورد .در توضیح داستانهای اولیه اش گفته می شود که اینها داستان هایی شکم سیر کن است که سه بعد اصلی دارد :ایجاز، بی محتوایی وبازاری بودن .ایجاز به خاطر سردبیر که برایش محدودیت ایجاد می کند ، بی محتوایی به خاطر سانسور وبازاری بودن به خاطر خوانندگان .ولی به نظر من نوشته های او این سه بعد را به مسخره می گیرد وبه خاطر توان فوق العاد ای در زندگی کردن دارد، بعد سومی را به این سه بعد می افزاید وآن هم نگاهی بی خیال به خاطر بی معنایی زندگیست .دنیای اطراف چخوف سرشار از نیرو هایی است که به مثله کردن هنرمند می پردازد ."موجز بی محتوای بازاری" چیزیست که می خواهد روح ادبیات چخوف را به یغما ببرد (وچقدر این فضای تاریخی شبیه فضای دائمی ایران ماست .شاید به همین دلیل است که چخوف همیشه در ایران طرفدار دارد )اما بی قیدی نبوغ چخوف، منعطف وشوخ همه ی آنها را به بازی می گیرد .از جانب دیگر محتوای داستانهای وی اگر به دست نویسنده ای دیگر داده می شد مثلا زولا با آن نگاه سیاه یک جانبه یا تولستوی با آن کشداری واهمیتی که به شخصیت سازی وداستان پروری می دهد، بی گمان شلوغتر وپرافت وخیزتر بودند اما تنها نگاهی از جنس چخوف است که قادرست اوجترین لحظه های زندگی یک انسان را به بی معنایی وبی خیالی بکشاند واین در حالیست که به انسانی ترین وجه تا آخر داستان هیچ قضاوت ورویکرد عشق یا تنفری را برنمی انگیزد وحتی در توصیف آدمها آنها را مجموعه ای از رذایل وفضایل معرفی می کندونه تک بعدی، آنچنان که بانداشتن قضاوت درباره ی آدمها ، خواننده را مبهوت باقی می گذارد&lt;br /&gt;الان می فهمم که چرا چخوف ؟ چون چخوف به بهترین وجه شبیه زندگیست .نه تلخی یک جانبه وخسته کننده وتحمیل کننده ی زولا وبرشت را دارد ونه اطناب ناشی از بی خیالی از زندگی ونگاه معنادار وفرم بخش تولستوی ونه حتی گرایشی سیاسی وحق طلبانه همچون گورگی&lt;br /&gt;شاید بتوان گفت که چخوف رندی فرنگیست که هم می گوید وهم نمی گوید &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-113543583587461378?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/113543583587461378/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=113543583587461378&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113543583587461378'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113543583587461378'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2005/12/blog-post_24.html' title='چرا چخوف؟'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-113506539015197919</id><published>2005-12-20T11:18:00.000+03:30</published><updated>2005-12-20T11:26:30.150+03:30</updated><title type='text'>يك تشكر</title><content type='html'>طرح زيباي اين وبلاگ را مديون دوست باسليقه ام اقاي بابك افشار(بي خبري) هستم.بي تعارف خيلي عاليه وهمون چيزيه  كه مي خواستم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-113506539015197919?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/113506539015197919/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=113506539015197919&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113506539015197919'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113506539015197919'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2005/12/blog-post_113506539015197919.html' title='يك تشكر'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-113506480939729901</id><published>2005-12-20T10:37:00.000+03:30</published><updated>2005-12-20T11:16:49.406+03:30</updated><title type='text'>بي زماني</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;زمان كه مي گذرد از ان چيزي نمي فهمم.مي گويند مثل خطي يا ترني است كه مي رود اما من هيچگاه انرا چنين نفهميده ام .فكر مي كنم كه زمان براي من مثل موج است كه مي ايد ومي رود اما نه با تسلسل امواج چون ناگهان در واقعه اي ،صدايي،چهرهاي موسيقيي ،تصويري يا يك لحظه ي عكاسي ثبت مي شود .زمان براي من خطي نيست از جايي به جايي نمي رود و واگر مي رود وديگران معتقدند كه مي رود تجربه  ي من از زمان رفتن ورسيدن ان به جايي نيست .زمان من مفهوم مثله شده اي است در قالب واقعه ها وانات  ،تاريخ زندگي من پر از اناتي است كه من در ان شاد يا غمگين بوده ام يا حيرت كرده ام .خاطرات مرا حيرتهايم ساخته اند :وقتي قشنگترين عروسك مغازه اي را برايم خريدند يا زماني كه با دوستم دعوايم شد وكتك خوردم يا لحظه اي كه با حيرت وارد كلاس اول دبستان شدم .يا اولين خط كشي كه بي دليل كف دستم زده شد .چهره ي معلم كلاس سوم وقتي كه با محبت به من خنديد ،چهره ي همكلاسيم،همگروهيم وقتي از مدرسه بيرونش كردند و....من پر از لحظه ام ،اناتي كه مثل عكسهاي پراكنده ي تاريخ زندگيم را مي سازد .ومن هنوز هم نمي توانم عكسهاي پراكنده ام را به هم بچسبانم اما شايد با يافتن يك قانون ،قانون چينش عكسها در درون البوم زندگي بتوانم دين خودم رابه تاريخ بپردازم .فكر مي كنم كه ساده ترين قانون اين چيدمان ،حيرتها وندانسته هايم بوده اند .از طرف ديگر برخي از اين عكسها وانات در كنار عكسي ديگر ،ناگهان به ان يا لحظه يا عكسي ديگر تبديل مي شود وا زاين نگاه مي توان به حركت ديالكتيكي اين انات هم توجه كرد البته اگر اقاي هگل نگران به هم زدن حركت تاريخي نشوند وقانون ديالكتيكي شان راپس نگيرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;يعني گاهي معلم كلاس سوم دبستان را جايي مي بيني وگذشته وحال با سنتزي به نام ان يا دم روبرو      مي شود يعني معلم كلاس سوم وسط شركت تعاوني تو را بغل مي كندو تو دخترش وشوهرش راهم در كنارش مي بيني .وبعد تصوير اول كه به اني رويايي با چهره ي قدسي ودور از تعلق به دنياي يك معلم ايجاد شده بود ولذتش افسوني ابتدايي داشت با فهم تعلقات معلم به عكسي تازه و واقعيتر تبديل مي شود هر چند معلم چهره ي قديسه وارش را از دست مي دهد وكودك رويايي مبهوت را در بي زماني دور جا مي گذارد تصوير كودك رابه امروز مي كشد تا عكسي پررنگتر ،ماندگارتر وواقعيتر بسازد.هرچند در نهايت قدري غم نوستالژيك هم به جا مي گذارد غمي از جنس بهشت گم شده. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-113506480939729901?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/113506480939729901/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=113506480939729901&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113506480939729901'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113506480939729901'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2005/12/blog-post_113506480939729901.html' title='بي زماني'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-113506221685433965</id><published>2005-12-20T10:23:00.000+03:30</published><updated>2005-12-20T10:33:36.863+03:30</updated><title type='text'>رفتن براي رفتن</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;درناكجا مي نويسم، درهيچ جاي دور ،تا مرزهاي بودنم را به ديوارهاي چين برسانم .مي نويسم تا نبودن .مي نويسم تا نگفتن.از مرزي اگر مي گذرم مرزي نمي سازم .حرفي اگر مي زنم از نگفتن است وندانستنم تا بي نهايت دانسته هاست . جاريست بودنم جاريست رفتنم .من گل الوده از رفتنم .مي شويم ومي روم .هيچ ابهامي در صداقت رود نيست .سادگي بي پيرايه ي رود ،كه گل الود وبي ادعاست ودر ان نه قورباغه اي رشد مي كند ونه نيلوفري مي رويد وماهيهايش از جنس رفتنند .اما من به زلال بركه مشكوكم ،زلالي كه تغذيه ي جلبكهاست .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;مي روم &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;            اما نمي دانم كجا!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;                                  ره كجا !مقصد كجا!مقصود چيست! &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-113506221685433965?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/113506221685433965/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=113506221685433965&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113506221685433965'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113506221685433965'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2005/12/blog-post_20.html' title='رفتن براي رفتن'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19957406.post-113485291868133016</id><published>2005-12-17T00:24:00.000+03:30</published><updated>2005-12-18T01:39:47.530+03:30</updated><title type='text'>تصویر</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;نشسته است روبروی او، با چشم‌هایش نوازشش می‌کند، می‌ترسد به او دست بزند، می‌ترسد او را لمس کند، می‌ترسد حتی با او سخن بگوید، مبهوت زیبایی عشقش، وجودش دردی‌ست، می‌ترسد دنیا معشوقش را از دست بدهد و این زیبایی که گویا ابدی‌ست، این عشق که گویا در ناکجا ریشه دارد گم شود . &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;دستش می لرزد اما قلمو را برمی‌دارد، تابلویی سپید در برابرش و او یکسره در تب. داغ از شور، تا بهترین طرح زندگیش را بکشد. معشوق، روبرو تابلوی سپید عرصه‌ی عشقبازی او .... با دقت همه چیز را می‌کشد، همه‌ی جزئیات را، آن‌قدر دقیق که قلبش درد می‌گیرد، آن‌قدر حساس که اشک‌هایش سرازیر می‌شود، چشمهایش آویخته به معشوق، چین وشکن‌ها، گیسوان، لبخند ابدی، انحنای چهره، کوچک‌ترین بخش‌ها را فراموش نمی کند .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;روزها از پی هم، فصل‌ها در پی هم، وسال‌ها می گذرد. خطوط ذره‌ ذره بیشتر رنگ معشوق می‌گیرد. هرچه نقاشی بیشتر معشوق می‌شود، معشوق پریده رنگ‌تر وخسته‌تر .... چهره‌اش محوتر، مرزهای گونه‌هایش، رنگ چشم‌هایش، سرخی لب‌هایش ونگاهش بی‌رنگ‌تر. اما نقاش خستگی نمی‌فهمد، رنج نمی‌شناسد، دردی که وجودش را دربرگرفته است قلمویش را به کار می‌اندازد .در طلوع یک روز، در ناب‌ترین لحظه‌ای که عشق می‌تابد، آخرین خال را با ظریف‌ترین قلمو روی تابلو می‌گذارد. قلبش ایستاده ونگاهش اشک اندود وبغضی سرد در گلویش، تصویر خود معشوق است، خودتر از معشوق. نقاش چشم از تابلو بر می‌دارد تا او را بنگرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;معشوق مرده است .... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19957406-113485291868133016?l=haashie.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haashie.blogspot.com/feeds/113485291868133016/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19957406&amp;postID=113485291868133016&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113485291868133016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19957406/posts/default/113485291868133016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haashie.blogspot.com/2005/12/blog-post.html' title='تصویر'/><author><name>حاشیه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04556391706242269362</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
