آبی
بعضی از کتابها توان این و دارند که ادم وشناور کنند.میلی به تمام شدنشان نیست و برعکس هوس نوازش و بازی با عنوان و فهرست مطالب و پاراگرافها را برمی انگیزند.گاهی فقط میل داری که نگاشون کنی ،نگاهی از جنس نگاه به یک تابلو یا یک راز یا افسانه. بعضی از فیلمها هم از این دستند.فیلمهایی که مدتها بعد از دیدن توی ذهن ادم وول می خورند و نفس می کشند.انگار با جاهایی از وجودت اصطکاک پیدا می کنند و ذهنت و توی سوراخهای بی سرو ته ناخوداگاهت فرو می کنن.
"مخمل ابی و قله های دو قلو از دیوید لینچ" فیلمهایی بودند که در حین دیدن هیچ علاقه ای را در من برنمی انگیختند و حتی حس بدی از دیدنشون در من بوجود می اوردند.اما نمی دونم چرا حاصل کار یه حس ارامش عجیب و یک تفهم تازه یا یک جور درک شهودی در من بود.شباهت نشانه ها در این دو فیلم مثل نخ تسبیحیه که بیننده را متوجه یک سری عناصر مشابه و جدی از نظر کارگردان می کنه.در این میان گویاهر پدیده ی کوچکی در زندگی روزمره رشته ایست که درون سوراخ بزرگ و ناشناخته ی روان فرو می ره و اعمالی که ظاهرا منطقی و حتی ساده به نظر می رسند مثل نشانه های ظریفی از یک فرایند درونی انسان ما را به منبع عظیم و ناشناخته ی ناخوداگاه مربوط می کنه.اینجاست که سوالهای عظیم معرفت شناسی می تونه به عنوان نشانه های کوچیکی از تسلط روان ناشناخته ی ما بر ما به حساب بیاد.و انسان معمولی/انسان سالم تنها تلاشیست برای سرکوب رویه های شبح گونه ی درون هر فرد.تا جاییکه انسانهایی که روزها در قالب کلمه ی "نرمال " خودشان را از دیگران و خود پنهان می کنند شبها از درون خودشان بیرون می ریزند و اشباح درونیشان را به عمل می گذارند.اشباحی که خودشان هم از دیدنشان وحشت می کنند و روزهنگام،وقتی که چراغهای طبیعت همه چیز را گویا روشن می کند فراموش وانکار می شوند.به نظر می رسد که انسان در تلاش است که این مسئله را اثبات کند که همه چیز تحت فرمان است .من خودم را برای هر عملی حاضر کرده ام ،پس من خودم را تحت فرمان دارم /تحت شناخت دارم.و وقتی که در مقابل کوچکترین حرکتهای غیر قابل پیش بینی روان به هراس می افتیم حتی خودمان هم نمی دانیم که چه اتفاقی افتاده است.بیهوده نیست که انسانهای بدوی خود را در مقابل این بخش از زندگی ناتوان دیده و به جن گیری و خرافات معتقد بودند . ناتوانی عظیم ما در مقابل سوراخهای تاریک درون،که ما را به وحشت می اندازد، هجویست بر روایت اراده محوری بشر.
"مخمل ابی و قله های دو قلو از دیوید لینچ" فیلمهایی بودند که در حین دیدن هیچ علاقه ای را در من برنمی انگیختند و حتی حس بدی از دیدنشون در من بوجود می اوردند.اما نمی دونم چرا حاصل کار یه حس ارامش عجیب و یک تفهم تازه یا یک جور درک شهودی در من بود.شباهت نشانه ها در این دو فیلم مثل نخ تسبیحیه که بیننده را متوجه یک سری عناصر مشابه و جدی از نظر کارگردان می کنه.در این میان گویاهر پدیده ی کوچکی در زندگی روزمره رشته ایست که درون سوراخ بزرگ و ناشناخته ی روان فرو می ره و اعمالی که ظاهرا منطقی و حتی ساده به نظر می رسند مثل نشانه های ظریفی از یک فرایند درونی انسان ما را به منبع عظیم و ناشناخته ی ناخوداگاه مربوط می کنه.اینجاست که سوالهای عظیم معرفت شناسی می تونه به عنوان نشانه های کوچیکی از تسلط روان ناشناخته ی ما بر ما به حساب بیاد.و انسان معمولی/انسان سالم تنها تلاشیست برای سرکوب رویه های شبح گونه ی درون هر فرد.تا جاییکه انسانهایی که روزها در قالب کلمه ی "نرمال " خودشان را از دیگران و خود پنهان می کنند شبها از درون خودشان بیرون می ریزند و اشباح درونیشان را به عمل می گذارند.اشباحی که خودشان هم از دیدنشان وحشت می کنند و روزهنگام،وقتی که چراغهای طبیعت همه چیز را گویا روشن می کند فراموش وانکار می شوند.به نظر می رسد که انسان در تلاش است که این مسئله را اثبات کند که همه چیز تحت فرمان است .من خودم را برای هر عملی حاضر کرده ام ،پس من خودم را تحت فرمان دارم /تحت شناخت دارم.و وقتی که در مقابل کوچکترین حرکتهای غیر قابل پیش بینی روان به هراس می افتیم حتی خودمان هم نمی دانیم که چه اتفاقی افتاده است.بیهوده نیست که انسانهای بدوی خود را در مقابل این بخش از زندگی ناتوان دیده و به جن گیری و خرافات معتقد بودند . ناتوانی عظیم ما در مقابل سوراخهای تاریک درون،که ما را به وحشت می اندازد، هجویست بر روایت اراده محوری بشر.
2 Comments:
be nazare man ke dar hameie adama sahmy az divanegy hast.
salaam man khaste shodam onghadr kahkade ro khondam, pas matlabe jadid key mirese
Post a Comment
<< Home