سه گانه ی زنانه
چشم که باز می کند: دستهایش را میان چینهای توری زری دوزی شده ای می بیند که مچش را به رقص گرفته اند .پولکهای خندان روی پیشانی و حریری که با گیسوانش تاب می خورد و سیب گلویش را به سنجاق طلایی آویزداری مزین می کند . چینهای بلند و طولانی دامنش که کمر را به پاها وصل می کند،به تاب تنش چرخ می خورد و خلخال که به دور مچ پایش پیچیده پاهای لغزانش را که بر زمین ضرب می زند زنگ دار می کند.
فرصتی برای نشستن نیست ،رقص واره زیستن به طنازیست و زن که می رقصد به زندگی، سبک راه می رود .خنده ایست که جاری می شود .سبکیش باد را می رقصاند.می شوید و می رود.
__________________________
چشم که باز می کند: زندگی آشپزخانه ای می شود که ظرفهای خسته ی آن همیشه چشم براه او می نشینند. موهایش همیشه بوی سرخ کردنی می دهد و دستهایش رنگین پوست سیب زمینی و بادمجان است و بزرگترین دغدغه های زندگیش در قابلمه های غذا، ته می گیرد و می سوزد .
مهمترین تعریفش از زندگی : دهانهای باز. فرصت نشستن نیست ،همیشه کاری هست: کاری که ارتباط ممتد او را به اشیاء اثبات می کند و خطوط تنش را در ازدحام آشپزخانه گم می کند. در سرزمین او ،زمان حجم مبهمیست که انتظاری دور را رقم نخواهد زد و ساعت به وعده های غذایی تسلیم می شود.
___________________________
چشم که باز می کند : کنار درخت سرو و لب جوی آبی خم شده و نیلوفر آبی کبودی به سمت پیرمردی تعارف کرده است . چشم به پیرمرد دوخته و جوری رفتار می کند که انگار متوجه نیست که دارند نگاهش می کنند ،که یک نقاشی است که نگاهها را مجذوب می کند .جوری نگاه می کند که هیچکس نمی تواند مطمئن باشد که آیا اصلا جایی را نگاه می کند یا نه. خیرگیش هم خالی از نگاه است .....خالی از توجه است.....خالی از زندگیست.
فرصتی برای نشستن نیست و نه لحظه ای برای نگریستن به جانبی که نگاهی نباشد،که دستی چهره اش را تسخیر نکند .همه چیز از قبل ،قاب می شود به قامت رویا.
فرصتی برای نشستن نیست ،رقص واره زیستن به طنازیست و زن که می رقصد به زندگی، سبک راه می رود .خنده ایست که جاری می شود .سبکیش باد را می رقصاند.می شوید و می رود.
__________________________
چشم که باز می کند: زندگی آشپزخانه ای می شود که ظرفهای خسته ی آن همیشه چشم براه او می نشینند. موهایش همیشه بوی سرخ کردنی می دهد و دستهایش رنگین پوست سیب زمینی و بادمجان است و بزرگترین دغدغه های زندگیش در قابلمه های غذا، ته می گیرد و می سوزد .
مهمترین تعریفش از زندگی : دهانهای باز. فرصت نشستن نیست ،همیشه کاری هست: کاری که ارتباط ممتد او را به اشیاء اثبات می کند و خطوط تنش را در ازدحام آشپزخانه گم می کند. در سرزمین او ،زمان حجم مبهمیست که انتظاری دور را رقم نخواهد زد و ساعت به وعده های غذایی تسلیم می شود.
___________________________
چشم که باز می کند : کنار درخت سرو و لب جوی آبی خم شده و نیلوفر آبی کبودی به سمت پیرمردی تعارف کرده است . چشم به پیرمرد دوخته و جوری رفتار می کند که انگار متوجه نیست که دارند نگاهش می کنند ،که یک نقاشی است که نگاهها را مجذوب می کند .جوری نگاه می کند که هیچکس نمی تواند مطمئن باشد که آیا اصلا جایی را نگاه می کند یا نه. خیرگیش هم خالی از نگاه است .....خالی از توجه است.....خالی از زندگیست.
فرصتی برای نشستن نیست و نه لحظه ای برای نگریستن به جانبی که نگاهی نباشد،که دستی چهره اش را تسخیر نکند .همه چیز از قبل ،قاب می شود به قامت رویا.
5 Comments:
سلام واقعا دور از انصاف هست بگم کطلب قشنگی نبود !!!
cheghadr ziba bood shiveye neveshtanet darbareye zane khane. albat sevoomi ro aslan nafahmidam. rast gofti zan raghsidanesh ba khodesh zendegi miareh...
dar morede tahlil chashm, ama man ziad movafegh nistam ke afrsiab melse achile hast. albate man adabiate iran ro khoob nemishnasam vali fekr mikonam afrasiab kheyli javane moteadeli bashe , dar hali ke achile benazare man shakhsiate mosbati nemirese...
movafagh bashi...
خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :یادت می آید تو را با دو بال ودو پا افریده بودم؟زمین و آسمان هر دو برای تو بود.اما تو اسمان راندیدی.راستی عزیزم بالهایت را کجا گذاشتی؟انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.ان وقت رو به خدا کرد و گریست.
چه طور میشه همه چیز قاب از پیش تعیین شده ای باشه؟وحشتناکه و همون چیزیه که نسل ما سعی میکنه ازش فرار کنه ینی میشه؟؟!!!
!!آخريش چقدر شبيه بوف كور صادق هدايت بود ، ياد اون افتادم
Post a Comment
<< Home