Thursday, August 24, 2006  

داستانی برای خودم

دستم را می کشم روی حیات ، چین می خورد حیات و نرمش من روی پوست زلالش خش می اندازد .چشم که می دوزم به او ، کج ومعوج می شوم ،انگار برایم شکلک در می آورد.مسخره ام می کند آنقدر که به تن خودم زار می زنم.چشمهایم باد می کند و پوستم کش می آید وروی تنم ،لخت و بی معنا می افتد: این همه برای من است که در او می نگرم وبرای من که آیینه می خواهمش .انگار قهر است با نگاهم ، با پوستم و با همه ام.خوب که نگاه می کنم احساس می کنم که قالبی است درون من که چین می اندازد روی صورتم ،که شکلکم می کند و چشمهایم را که به خودم دوخته می شود به خود دعوت می کند.چیزی از درونم به مکاشفه ام نشسته است و خودم را که خمیده وخسته عبور می کند از خود به درمی کند وخودتر از خود می نشیند .
هیچ آیینه ای به جز چشمهای آلیسی درشت در باغ مخفی نمی تواند به من بگوید که کجاست.گمم که میکنم چیزی نمیگذرد که می بینم چشم گذاشته ام و دارم با خودم قایم باشک بازی میکنم .... درست مثل صدایی که به دنبال حنجره می گردد

1 Comments:

Anonymous Anonymous said...

یهو بی هوا گم نشی

27 August, 2006  

Post a Comment

<< Home