نقطه ی تعادل
نمی دانم چرا می خواهم در مورد این مسئله حرف بزنم هیچ وقت چندان به آن فکر نکرده بودم و حالا در وضعیتی قرار می گیرم که در مورد آن عکس العمل نشان بدهم مرگ را می گویم .چند وقتی است که به انحاء مختلف با آن روبرو می شوم و در مورد آن از من سوال می شود و خوب من هم مجبورم یا به دیگران یا به خودم جواب دهم .اولین جوابی که به نظرم می رسد این است که بگویم :آه ..من تا حالا بهش فکر نکرده بودم شاید به این دلیل که جریان برایم خیلی طبیعی و ساده است .اما منطق بیشتری ندارم یا تحلیل بدردبخورتر، حتی برای خودم واصلا انگار چندان دلیلی برای فکر کردن به آن هم پیدا نمی کنم یعنی می روم و یادم می رود که به آن فکر کنم.
حالا دارم فکر می کنم که چرا مثل بقیه درگیر فهم آن نیستم و آیا این دلیل خاصی می تواند داشته باشد چون انگار همه ی اندیشه ی بشر در طول تاریخ درگیر این مسئله بوده است پس وظیفه ی بشری من حکم می کند که به آن فکر کنم !کمی فکر کردم که شاید این بی فکری ناشی از سرکوب ذهنی من باشد اما هر چه زور زدم احساس سرکوب نکردم .چندی پیش دوست نازنینی که در اینباره با من صحبت می کرد از من پرسید که اگر به تو بگویند که در ساعت 11:45روز شنبه می میری باز هم همین حرف را می زنی و من احساس کردم که باز هم دربی تفاوتی احساس من نسبت به مرگ تغییری ایجاد نشد و دروغ نگویم که کمی برایم شادی آور هم بود و انگار هیجانی به زندگیم داد و من در طول روز شنبه منتظر مرگ بودم، اما نشد!حالا دارم فکر می کنم که این احساس راحتی من نسبت به مرگ از کجا ناشی می شود و به این نتیجه می رسم که من همیشه در حالت مرگم! نمی توانم این احساس ام را تعمیم بدهم اما به گمانم چیزی که همیشه باید به آن فکر کرد فلسفه ی زندگیست نه مرگ. ما همواره دنبال حرکت ازحالت مرگ به سمت زندگی هستیم با امور مختلف سر خود را به زندگی گرم می کنیم: با حرف زدن ،با غذا خوردن، با فکر کردن، با میهمانی رفتن و.....در حالیکه همه ی اینها بهانه هاییست برای اینکه نفهمیم که مرده ایم . نمی خواهم این جریان را با وجه تراژیک زندگی ربط بدهم یا اصلا به پوچ انگاری نزدیکش کنم. این که می گویم حالت معمولی و از اتفاق آرامش بخشیست که در بعضی لحظات به خصوص تنهایی می توان به طور کامل احساسش کرد.بعضی لحظات شبیه اینکه:دراز کشیده ای و ذهنت را به هیچ چیز ربط نمی دهی و نسیم خنکی صورتت را لمس می کند و نور به سختی از بین مژه هایت به درون می زند .نه صدایی می شنوی ونه کفه ی وجودت به سمت چیزی می رود :نه غم تراژیک ونه غلغل شادمانی امیدوارانه و بعد مثلا با فکر کردن به مسئله ای خودت را از روی لبه ی تعادل_ که به گمانم مرگ است _به زندگی پرتاب می کنی . و این است که همیشه به مسائل زندگی بیشتر فکر می کنم تا به مرگ چون انگار مرگ از زندگی اصیلتر است .هر چه هست الان من هم یک فلسفه ی مرگ چیدم:)
حالا دارم فکر می کنم که چرا مثل بقیه درگیر فهم آن نیستم و آیا این دلیل خاصی می تواند داشته باشد چون انگار همه ی اندیشه ی بشر در طول تاریخ درگیر این مسئله بوده است پس وظیفه ی بشری من حکم می کند که به آن فکر کنم !کمی فکر کردم که شاید این بی فکری ناشی از سرکوب ذهنی من باشد اما هر چه زور زدم احساس سرکوب نکردم .چندی پیش دوست نازنینی که در اینباره با من صحبت می کرد از من پرسید که اگر به تو بگویند که در ساعت 11:45روز شنبه می میری باز هم همین حرف را می زنی و من احساس کردم که باز هم دربی تفاوتی احساس من نسبت به مرگ تغییری ایجاد نشد و دروغ نگویم که کمی برایم شادی آور هم بود و انگار هیجانی به زندگیم داد و من در طول روز شنبه منتظر مرگ بودم، اما نشد!حالا دارم فکر می کنم که این احساس راحتی من نسبت به مرگ از کجا ناشی می شود و به این نتیجه می رسم که من همیشه در حالت مرگم! نمی توانم این احساس ام را تعمیم بدهم اما به گمانم چیزی که همیشه باید به آن فکر کرد فلسفه ی زندگیست نه مرگ. ما همواره دنبال حرکت ازحالت مرگ به سمت زندگی هستیم با امور مختلف سر خود را به زندگی گرم می کنیم: با حرف زدن ،با غذا خوردن، با فکر کردن، با میهمانی رفتن و.....در حالیکه همه ی اینها بهانه هاییست برای اینکه نفهمیم که مرده ایم . نمی خواهم این جریان را با وجه تراژیک زندگی ربط بدهم یا اصلا به پوچ انگاری نزدیکش کنم. این که می گویم حالت معمولی و از اتفاق آرامش بخشیست که در بعضی لحظات به خصوص تنهایی می توان به طور کامل احساسش کرد.بعضی لحظات شبیه اینکه:دراز کشیده ای و ذهنت را به هیچ چیز ربط نمی دهی و نسیم خنکی صورتت را لمس می کند و نور به سختی از بین مژه هایت به درون می زند .نه صدایی می شنوی ونه کفه ی وجودت به سمت چیزی می رود :نه غم تراژیک ونه غلغل شادمانی امیدوارانه و بعد مثلا با فکر کردن به مسئله ای خودت را از روی لبه ی تعادل_ که به گمانم مرگ است _به زندگی پرتاب می کنی . و این است که همیشه به مسائل زندگی بیشتر فکر می کنم تا به مرگ چون انگار مرگ از زندگی اصیلتر است .هر چه هست الان من هم یک فلسفه ی مرگ چیدم:)
3 Comments:
من هميشه به مرگ فكر ميكنم اصلا هم نسبت به آن عادي نيستم اما اين ترس از مرگ نيست مرگ است كه به زندگيام معنا ميدهد و ميگذارد تا اخلاقي باشم شاد بودنم هم از مرگ است آنكه به مرگ فكر ميكند عادي است والا مرگ و زندگي آنقدر به هم گره خوردهاند كه آنكه با يكي از آنها دمخور باشد با ديگري هم دمخور خواهد بود
مرگ و زندگی هیچکدوم منتظر من نیستند که براشون فلسفه بسازم، اونقدر عوض می شن و نقاب به چهره می زنن که تحلیلشون ناممکنه.گاهی یه لبخند بوی مرگ میده و یه اشک عطر زندگی و البته گاهی هم برعکس .من باید به بند بکشم مرگ و زندگی رو تا بزرگ بشم، تا آروم باشم، تا باشم...
مرگ و زندگی هیچکدوم منتظر من نیستند که براشون فلسفه بسازم، اونقدر عوض می شن و نقاب به چهره می زنن که تحلیلشون ناممکنه.گاهی یه لبخند بوی مرگ میده و یه اشک عطر زندگی و البته گاهی هم برعکس .من باید به بند بکشم مرگ و زندگی رو تا بزرگ بشم، تا آروم باشم، تا باشم...
Post a Comment
<< Home