...!
وقتي كه مي دوي سختست ديدن وفهميدن اينكه چه مي بيني ، مي دوي وشايد چند متر آنطرفتر يادت بيفتد كه چشم انداز قشنگي را پشت سر گذاشته اي كه مي توانستي بايستي ونگاهش كني . وقتي ميدوي ومي روي نگاه كردن كار سختيست : نگاه كردني كه بتواند لحظه اي را قاب بگيرد و روي ديوار آويزان كند، درست نمي داني كه عكسي كه انتخاب كرده اي براي اتاقت تا چند لحظه ي ديگر عوض خواهد شد ، نمي داني كه چه مي داني و چه مي فهمي فقط مي داني كه شايد زماني خواهي فهميد ضرورت اين دويدن را و ضرورت اين نگاه شتابزده را كه چشم نمي دوزد به چيزي يا كاري اما مي داند كه پايان راه را رسيدنيست
6 Comments:
رفتن ، ديالكتيك دل دادن ودل كندن
dorost mesle daneshgahe ma.faghat bayad bodoyi ta darsa pas she.shayad zamani khaham fahmid zaroorate in davidan ra.
و اگر پایان راه رسیدن نبود؟
رسیدن یا نرسیدن را راه تعیین نمی کند.تویی که می رسی یا نمی رسی.تویی که می خواهی برسی یا نرسی.ولی من نمی دانم که می خواهم یا نه
از كجا معلوم كه تو حالا داري راه ميري؟
نه واقعا به خودت فكر كردي مريم . نكنه داري درجا مي زني.يا اينكه نكنه داريم درجا مي زنيم . راه رفتن همچي كه فكر كردي راحت نيست.
به من هم سر بزن
Post a Comment
<< Home