Wednesday, April 19, 2006  

سه پرده از يك روايت

_بغضم را مزمزه می کنم وقورت می دهم ،جای دستهای پسر روی پوستم می سوزد واشک توی چشمهایم انگار چرخ می زند ... با چشمهای خیره نگاهش می کنم ،لبهایم را که می لرزد گاز می گیرم وجمع می کنم تا اشکهایم در نیاید ،زل می زنم توی چشمهایش .....وبعد زیر مشت ولگد می گیردم وتا جا دارم کتکم می زند .
خون از روی شقیقه هایم نرم وداغ سر می خورد تا روی ابروهایم وپلکم را قلقلک می دهد و تا روی چشمهایم پایین می آید .پرستار با پنس ،پنبه ی آغشته به الکل را روی صورتم وشقیقه ام می مالد ومهربان نگاهم می کند :چه مرد قوی ای !چند سالته ؟!آفرین پسر خوب ، مرد که گریه نمی ند......یخ زده نگاهش می کنم.
- چشمهای زيبايش با دلهره به من دوخته شده .لبهای من تکان می خورد یا نه؟نمی دانم .کلمه ها راه گلویم را بسته اند .هول می شوم وقلبم تندتند می زند .تته پته می کنم وحرفهایی می زنم که نمی خواهم بگویم .حرفهایی رسمی ،محکم ،جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است .انگار پوستم که داغ شده وقلبم که تند تند می زند دروغ می گویند يا من كه او را دوست دارم واينجاايستاده ام كه به او بگويم كه چرا اينجا مي ايستم و چرااينطوري نگاهش مي كنم و چرا الان دلم مي خواهد با او حرف بزنم و....واو هنوز منتظرست ومن هنوز نمی توانم ،واو می رود......... ومن فقط یخ زده نگاهش می کنم
-پوستم کش می آید وچشمهایم داخل جمجمه ام مثل دوتا تیله ی رها شده دودو می زند .لبهایم که خشک شده و ورم کرده بی اختیار تکان می خورد .تنم توی لباس سیاه داغ وداغتر می شود.دستهای کوچک دخترم دور انگشت شصتم گره خورده است .چشمهای کنجکاوش را به من دوخته است :"بابا تو چقدر بی رحمی بابای تو مرده مامان داره گریه می کنه ،اما تو گریه نمی کنی "
نمی توانم نگاهش کنم ، تمام تنم یخ می زند .

5 Comments:

Blogger Meisam said...

من دوباره هوووووم‌ام اومد. :D
هوووووووووووووم.

19 April, 2006  
Anonymous دون کورلئونه said...

سلام. دون کورلئونه سرگشته شهر که هیچ جایش به دون کورلئونه ها نمی خورد نیم ساعتی با این سه پرده صاحب وبلاگ حاشیه به جاهایی سیر کرد که برایش عجیب بود. دون کورلئونه ای که اینجا می نویسد، گریه هم می کند. اینبار اما چشم هایش خیس خورد از لطافت و عمق و بی رحمی حاشیه هایی که بر قالی فرهنگ ایرانی مان زده اید. تفاوت بین من و شما هم اینجاست. درست در همین بیان و زبان. درست در همین بیان و زبان. و زبان نشانگر درون ماست. طمانینه تان پایدار قلم تان مستدام.

19 April, 2006  
Blogger Mehran said...

فقط یه حس عجیب دارم که اون هم خیلی واضح تیست.ولی میتونم بگم که حس شفاف و زلالیه

23 April, 2006  
Anonymous آ / ف said...

دون کورلئونه امشب مرد. فردا بی هیچ مجلس ترحیمی دفن خواهد شد و برایش در هیچ مسجدی مراسمی نخواهند گرفت. دون کورلئونه رفت و خودش هم در مرگ خودش گریه نکرد. تا بعد

24 April, 2006  
Anonymous حسام said...

خانم رضايي عزيز: 1- آنوقت‌ةا كه پنج سالم بود‏ يك بار گريه ي پدرم راديدم. حالا كه 24 سالم است هنوز پدرم من را نبخشيده است.
2- مردهايي كه بيوه اند فلسفه‌ي انتظار را بهتر مي‌فهمند‏ متاسفانه بهتر مي فهمند‏ انتظار زندگي آدم را به وضعيت استند باي مي بردو خيلي چيزها را به تعويق مي اندازد.
3-اشك ها از ناحيه ي چشم به دو مسير مي توانند بروند: روي گونه‌ها يا اينكه نه برمي گردند به همان غده‌هايي كه ترشحشان كرده است. بعضي چشم ها مثل غدد درون ريز عمل ميكنند مثلا چشم هاي پدر/
4- شما خوب مي نويسيد خانم رضايي.

25 April, 2006  

Post a Comment

<< Home